هستى ، آن را مديون سرنوشت و مقدرات شخص خود ميباشى . اكنون شادان به سرزمين پارس عزيمت كن و من نيز عدهاى براى مشايعت تو خواهم فرستاد . وقتى بدانجا رسى ، با پدر و مادرى روبرو خواهى شد كه غير از ميتراداتس گاوچران و همسر او هستند . »
122 - وقتى سخن آستياژ بپايان رسيد ، كوروش را روانه پارس كرد . همين كه كوروش به خانهء كامبيز مراجعت كرد « 1 » ، پدر و مادر او را بحضور پذيرفتند و وقتى از ماجرا مطلع شدند با شادى و شعف او را در آغوش كشيدند ، زيرا تا آن زمان تصور ميكردند كه فرزند آنها كمى بعد از تولد از بين رفته بود . چون از او پرسيدند چگونه زنده مانده است ، كوروش ماجرا را بر آنها نقل كرد و گفت كه تا آن زمان از سرگذشت خود اطلاعى نداشته و در اشتباه محض بوده است و فقط در ضمن راه از سرنوشت گذشته خود مطلع شده است . تا آن زمان خود را فرزند يكى از گاوچرانان آستياژ تصور ميكرده است ، ولى از وقتى كه از اكباتان خارج شده بوسيله همراهان خود كه او را مشايعت ميكردهاند از حقيقت با اطلاع شده است .
او گفت كه زن گاوچران او را بزرگ كرده ، و پىدرپى از اين زن تمجيد كرد و نام او را كه كينو « 2 » بود بر زبان جارى كرد . پدر و مادر او اين نام را عنوان كردند و براى اينكه به پارسها جلوه دهند كه نجات طفل آنها مديون خداوند بوده چنين شايع كردند كه كوروش پس از آنكه در كوهستان رها شد بوسيلهء سگى ماده نگهدارى شده است . اين بود منشاء اين افسانه كه دربارهء كوروش
هامش
( 1 ) - در اينجا هردوت كلمهء « مراجعت » را بموقع به كار نبرده ، زيرا اگر سرگذشتى را كه او از جوانى كوروش نقل كرده صحيح بدانيم ، كوروش هرگز در خانه پدر و مادر خود زندگى نكرده بود تا اكنون بدانجا مراجعت كند . دوران تبعيد و دورى وى از وطن و خانه پدرى درحقيقت مدتى قبل از تولد آغاز شده بود .
( 2 ) -Kyno