117 - همين كه گاوچران حقيقت را فاش كرد ، آستياژ ديگر چندان به او نپرداخت و چون از هارپاگ سخت خشمگين شده بود به محافظين خود امر كرد او را بحضور آورند . و وقتى هارپاگ در محضر او حاضر شد از او چنين پرسيد : « هارپاگ ، طفلى كه از دختر من به دنيا آمده بود و براى كشتن بدست تو سپرده بودم چگونه بقتل رساندى ؟ » چون هارپاگ گاوچران را در حضور پادشاه مشاهده كرد چاره را در آن ديد كه از دروغ بپرهيزد و حقيقت را آنچنانكه بود بازگويد تا در محضر پادشاه خجل و شرمنده نشود . پس هارپاگ چنين پاسخ داد : « اى پادشاه ، وقتى طفل را به من دادند ، من در انديشه شدم و در فكر بودم كه چگونه ميتوانم بدون اينكه خطائى نسبت به تو مرتكب شوم رضايت خاطر ترا فراهم كنم و در عين حال در نظر شخص خودت و دخترت مردى جنايتكار محسوب نشوم . پس من چنين كردم كه شرح مىدهم : گاوچرانى را كه اكنون در اينجا حاضر است احضار كردم و طفل را به او سپردم و به او گفتم كه تو امر كردهاى او را بقتل رساند . اگر من به او چنين سخن گفتم ، البته سخنى بدروغ نگفتهام زيرا دستور تو چنين بود . وقتى طفل را به او سپردم بوى امر كردم او را در كوهستانى خشك قرار دهد و خود براى مراقبت تا لحظهء مرگ نزد او بماند . و من او را تهديد كردم كه چنانچه اين امر را اجرا نكند با هزاران مصيبت و عقوبت روبرو خواهد شد . وقتى او امر مرا اجراء كرد و طفل را در كوهستان درگذاشت ، من جمعى از معتمدترين خواجگان « 1 » خود را براى نظارت فرستادم و از طريق آنها جسد را مشاهده كردم و بوسيلهء همانها آن را دفن كردم . چنين است ، اى پادشاه ، سرگذشت اين واقعه ، و چنين است افسانهء
هامش
( 1 ) - در بند 113 صحبت از عدهاى از مستحفظين شخص هارپاگ بود كه براى بازرسى و تحقيق مرگ كودك رفته بودند و اينكه هارپاگ درين لحظه باريك بر خلاف واقع از خواجگان خود اسم ميبرد و علت آنست كه در آن زمان خواجگان از كسانى بودند كه بيش از هركس مورد اعتماد بودند ( كتاب هفتم هردوت - بند 105 ) .