تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هرودت ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
مرگ آن كودك . » 118 - هارپاگ بىپرده سخن گفت و حقيقت را فاش كرد . آستياژ كه نسبت به رفتار او سخت خشمگين بود و خشم خود را از او پنهان ميكرد ، ابتدا سرگذشت واقعه را آنطور كه از دهان گاوچران شنيده بود براى هارپاگ نقل كرد و پس از آنكه تمام مطلب را براى او بازگفت چنين نتيجه گرفت كه اكنون آن طفل در حيات است و آنچه روى داده صلاح و مصلحت بوده است ، « 1 » و آستياژ چنين از سخن خود نتيجه گرفت : « من از رفتارى كه با اين طفل شده بود بسيار اندوهگين و افسرده بودم و نميتوانستم احساسات كينه و عداوت دختر خود را متحمل شوم . اكنون كه تقدير سيمائى موافق نشان داده فرزند خودت را نزد اين طفل تازه از راه رسيده بفرست و چون قصد دارم بپاس سالم ماندن اين طفل كه مرهون لطف خداوندان است قربانى و ضيافتى بافتخار خداوندان ترتيب دهم ، تو نيز در اين ضيافت حاضر شو . » 119 - وقتى هارپاگ اين سخنان را شنيد ، سجده كرد و به خانه خود رفت و از اينكه غفلت او به نيكى سرانجام يافته بود خوشحال شد و دعوت پادشاه را به شام نشانهء
هامش
( 1 ) - شايد در موقعى كه كوروش در برابر آستياژ قرار داشت و پادشاه در سيماى او دقيق شده بود و در تشخيص هويت او ترديد داشت ( بند 116 ) با خود چنين ميانديشيد كه چون اين طفل يك‌بار « پادشاه » شده ديگر از جانب او خطرى متوجه او نخواهد بود ، چه او خود اين فكر اطمينان‌بخش را به مغان تلقين كرد ( بند 120 ) و اظهار داشت كه كاملا با اين فكر موافق است و از اينكه آنها نيز چنين ميانديشند خرسند است ( بند 121 ) . ولى اگر سنگدلى و بيرحمى او نسبت به ماندان و عذاب روحى اين زن چندان تأثيرى در او نداشت ، شايد ترس از كينه‌توزى و انتقام‌جوئى شوهر آن زن او را ناراحت كرده بود . رفتار غير قابل تحملى كه با هارپاگ در پيش گرفت خود دليل آنست كه از سرانجام قضايا و اينكه طفل زنده مانده ناراحت است . در بند 36 از كتاب سوم ، عين اين ماجرا در مورد كامبيز تكرار مىشود . كامبيز كه فرمان داده بود كرزوس را بقتل رسانند از اينكه او را بقتل نرساندند اظهار خرسندى مىكند ، ولى در عين حال كسانى را كه مأمور قتل او بودند و نسبت باجراى امر پادشاه كوتاهى كرده بودند به شديدترين وضع مجازات مىكند .