تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هرودت ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
داشت « 1 » . وقتى در مراجعت با زن خود روبرو شد ، چون زن ترس داشت كه ديگر هرگز او را نبيند ، نخستين سؤالى كه از شوهر خود كرد اين بود كه بچه دليل هارپاگ او را با آن همه عجله و شتاب احضار كرده بود . پس گاوچران پاسخ داد : « اى زن ، كاش آنچه در شهر ديدم و شنيدم هرگز نديده بودم و نشنيده بودم و اين وقايع بر بزرگان ما حادث نميشد ! تمام اهل خانه هارپاگ غرق در ماتم و زارى بودند . من با اضطراب و وحشت به خانه او وارد شدم . همين كه وارد شدم طفلى را بر زمين ديدم كه دست‌وپا ميزد و فرياد ميكشيد . اين طفل با اشيائى زرين و قنداقى از پارچه‌هاى رنگارنگ زينت شده بود . همين كه هارپاگ چشمش به من افتاد ، امر كرد كه اين طفل را در آغوش گيرم و او را با خود ببرم و در يكى از نقاط كوهستانى كه حيوانات وحشى در آن بيشتر است قرار دهم « 2 » . هارپاگ گفت كه اين وظيفه را شخص آستياژ براى من تعيين كرده است و هم او گفته است كه اگر امر او را اطاعت نكنم ، هزاران بلا ممكن است بسر من آورد . من تصور كردم آن طفل بيكى از خدمتگزاران هارپاگ متعلق است و چون ندانستم كه بدرستى پدر و مادر او چه كسانى هستند او را گرفتم و با خود آوردم . با اين حال ، از مشاهدهء اشياء زرين و لباس‌هاى فاخرى كه دربرداشت و شيون و زارى كه در خانه هارپاگ
هامش
( 1 ) - اين افسانه نمونهء كاملى از اخلاق و عادات و رسوم قابل ستايش مردم ايران باستان است و به خوبى نشان ميدهد كه چه روابط بىريائى بين زن و شوهر وجود داشته . در دو خانوادهء مختلف ، يكى از خانواده‌هاى طبقه اول و اشراف و ديگرى از خانواده‌هاى طبقه سوم يك دهقان ساده بين زن و شوهر اعتماد و اطمينان و اتفاق و اتحاد كامل مشاهده مىشود . در هيچيك از اين دو خانواده رفتارى ناپسند و خفت‌آور با زن مشهود نيست . ( 2 ) - هردوت در ضمن نقل اين افسانه دو بار به حيوانات وحشى اشاره كرده ولى معلوم نيست مقصود او از اين اصطلاح چه بوده است . اگر قرار بود طفل را بچنگال اين حيوانات سپارند تا طعمه آنها شود درينصورت چگونه ممكن بود آنطور كه در همين بند گفته شده معدوم شدن او را بر ثابت كرد . شايد به همين آستياژ جهت است كه در دنباله افسانه صحبت از آنست كه طفل در اثر سرما و ضعف درگذشت و حيوانات وحشى از اين حيث نقشى بازى نكرده‌اند . اينكه در اين قسمت دو بار از حيوانات وحشى نام برده شده شايد مربوط به افسانه ديگرى است كه بموجب آن طفل را در محلى دورافتاده قرار دادند تا در آنجا تلف شود و چون او را ترك كردند و منتظر تلف شدن او نشدند ، قدرتى نامرئى او را در برابر چنگال و دندان حيوانات وحشى حفظ كرد ( يادداشت بند 122 ) .