اطلاعاتى ميتوان استخراج كرد . مثلا هردوت در بند 157 طورى از معبد برانشيد « 1 » صحبت مىكند كه گوئى قبلا از آن بهيچوجه ذكرى نشده ، در حالى كه در بندهاى قبل دو بار از اين معبد بزرگ نام برده ( بند 46 و 92 ) . اگر فرض كنيم هردوت سراسر اين كتاب را يكجا باهم تأليف كرده باشد ، قاعدة بايد آنچه دربارهء موقعيت جغرافيائى برانشيد مينويسد در اولين بارى كه از اين آرامگاه نام ميبرد شرح داده باشد . ولى ظن غالب آنست كه هردوت « تاريخ كرزوس » و سرگذشت آريستوديكوس « 2 » را قبلا به صورت قطعاتى مستقل و مجزا تحرير كرده و سپس به اين قسمت افزوده است .
- در فصل 162 هردوت مليت هارپاگ را تصريح مىكند ، در حالى كه تصريح مليت او در اين مقام لزومى ندارد ، زيرا قبلا در « تاريخ كرزوس » شخصيت او را به قدر كافى بخواننده معرفى كرده و هر خوانندهء عادى هنگامى كه ضمن مطالعه به اين قسمت از كتاب ميرسد از مليت هارپاگ اطلاع دارد و او را كاملا مىشناسد . از اين موضوع ميتوان نتيجه گرفت كه شرح تسخير شهرهاى يونى كه در بند 162 مذكور است در اصل دنبالهء سرگذشت جوانى كوروش و جلوس او بسلطنت نبوده و مؤلف اين قسمت را بعدا بر سلسله زنجير حوادث تاريخ خود اضافه كرده است .
* * * اكنون بايد ديد هردوت مطالب قسمت دوم كتاب اول خود را از كدام منبع جمعآورى كرده است . او خود مدعى است كه آنچه دربارهء دوران صباوت كوروش و چگونگى جلوس او بسلطنت نقل كرده از « بعضى از مردم پارس » شنيده و اين روايت را بر سه روايت ديگر كه در اينباره نقل كردهاند ترجيح داده است .
از دو لحاظ گفتهء هردوت در اينباره غير قابل قبول به نظر ميرسد . نخست آنكه اين افسانه در محيط « آسيائى » ساخته شده و رنگ آسيائى دارد ؛ دوم آنكه هردوت بدون اينكه تغييرى فاحش در آن وارد كند و چيزى از خارج به آن بيفزايد آن را همچنانكه شنيده نقل كرده و شايد استثنائا در مورد بند 129 رعايت اين نكته را نكرده باشد . حوادث دو
هامش
( 1 ) -Branchides( 2 ) -Aristodicos