هارپاگ باحداث حصارهاى مستحكمى دست زنند ، چه اگر عطايا و بذلوبخشش آرگانتونيوس نبود ، شايد هرگز مردم فوسه نميتوانستند چنان حصار پرخرجى گرد شهر خود بنا كنند .
- بند 166 و 167 بشرح سرگذشت ساكنان فوسه بعد از حملهء هارپاگ اختصاص دارد و مؤلف در اين قسمت شرح ميدهد چگونه اهالى فوسه براى فرار از يوغ اسارت پارسها نه تنها شهر موطن خود را تخليه كردند ، بلكه از حدود سواحل آسيا نيز دور شدند . تنها ايرادى كه نسبت به اين قسمت وارد است اينست كه گريز از مطلب در اينجا كمى طولانى شده و مؤلف بىجهت سرگذشت اهالى فوسه را بعد از دور شدن آنان از سواحل آسيا تا سرانجام شرح ميدهد و ضمن بيان حوادثى كه بر آنها گذشت ، دربارهء مشورت با هاتفى كه با اصل مطلب چندان ارتباط ندارد قلمفرسائى مىكند .
- در بند 171 تا 173 مؤلف دربارهء اصل و منشاء اقوام كارى « 1 » و كنى « 2 » و ليسى « 3 » و بعضى از عادات و رسوم آنها سخن ميگويد . بطور كلى هربار كه قومى جديد در سر - گذشت مؤلف قدم به صحنه ميگذارد ، عبارت معترضهاى بشرح احوال نژادى آن اختصاص دارد و هردوت اين روش را سه بار تكرار كرده است
- بند 173 تا 187 و بند 192 تا 200 اختصاص دارد به توصيف شهر بابل و سر - زمين بابل و ساكنان آن . اين مطلب در دو قسمت شرح داده شده ، قسمت اول آن قبل از شرح مهاجمهء كوروش به بابل و قسمت دوم بعد از بيان اين مهاجمه نقل شده است .
بدين ترتيب مورخ باستان ميكوشد كه خواننده را مدتى طويل از سلسله زنجير وقايع دور نكند و اگر باقتضاى موقع ناگزير شده است مطالبى خارج از موضوع نقل كند اين مطالب اضافى را به دو قسمت مىكند و در دو جاى مختلف از آن ياد مىكند ، تا همآهنگى مطلب از بين نرود . ضمن شرح قسمتى از اين موضوع كه قبل از نقل مهاجمهء
هامش
( 1 ) -Carie( 2 ) -Caunie( 3 ) -Lycie