سردى مىآمد و از سرما بيدار مىشديم و از سرما مىلرزيديم و لباس خواب بر تنمان مانند آهن سخت مىشد . تا بامداد ، چندبار لرز سرما بيدارمان مىكرد . خوراك اينجا هم جز برنج ، گوشت گوسفند و مرغ و ماهى آزاد دودى و يك نوع مشروب مانند ساكه ژاپنى [ ؟ ] و تخم مرغ و گونهاى ترهفرنگى و بادنجان ، چيزى با طبعمان سازگار نبود ؛ و بر روى هم غذاى ايران به ما نمىساخت . پس همهمان از خوردوخوراك افتاديم و مثل درخت خشك [ - مثل نى باريك ] شديم . اكنون كه از ايران روانه مىشديم خوشىمان اين بود كه تا دو هفته ديگر وارد خاك روسيه مىشويم ، جاهاى ديدنى اروپا را مىبينيم و غذاهاى مطبوع گوناگون مىخوريم .
از اينرو همهمان شوقوشورى داشتيم .
عزيمت از تهران
در ميان بدرقه نوكرها به راه افتاديم و از دروازهء غربى تهران بيرون رفتيم و در جادهء قزوين رانديم . در اين مسير ، در فاصلهء يك فرسخى در سوى شمال ، ارتفاعات كوهستان البرز به چشم مىآمد ، و راهى كه در خط راست در بيابان ريگى و سنگى پرپهنه پيش رويمان گسترده بود . اين جاده ده - دوازده ذرع عرض داشت و در دو سوى آن جوى آب كشيده شده بود ، و در چند فرسخى كه در آن رانديم مانند سطح سنگ چاقوتيزكن صاف و هموار بود . حس كرديم كه در ساختن اين راه همتى در كار آوردهاند .
چاپارخانه شاهآباد
هنگام ظهر به شاهآباد رسيديم و در چاپارخانه اينجا فرود آمديم . گويا مسافت راهى كه پيموديم [ از تهران تا شاهآباد ] چهار فرسخ بود . بنا و نماى چاپارخانه اينجا با چاپارخانههايى كه در مسير جنوب تهران ديديم يكسره تفاوت داشت . بناى آن به طرز فرنگى و اتاقهايش با ميز و صندلى و تختخواب مبله شده بود و چراغ و بخارى داشت . چاى و شراب و برنج و گوشت هم فراهم بود . در مقايسه اينجا با چاپارخانههاى مسير آمدنمان به تهران در جنوب به راستى تفاوتى از زمين تا آسمان مىديديم . اين جاده به ملاحظه اينكه شاه و اعيان و بزرگان دولت بارها در آن سفر و گذر مىكنند بايد چنين خوب و مجّهز ساخته شده باشد .
حصارك وينگى امام
در چاپارخانه شاهآباد ناهار خورديم و اسبهاى كالسكه را عوض كردند ، و ساعت يك و 45 دقيقه بعدازظهر باز به راه افتاديم . ساعت سه و نيم به دامنه كوههاى البرز رسيديم ، و راهمان به