چاى و قهوه و كشيدن قليان ، نمازش را خواند . منش و رفتارش به ملاها مانند بود .
راه ريگزار
در ساعت 3 بعدازظهر از اينجا روانه شديم ، و حدود دو - سه هزار گام كه پيش رفتيم راهمان به تپهماهور رسيد ؛ و نزديك يك فرسخ كه راه پيموديم به دامنه رسيديم و باز در بيابان بىحاصل و دشت گسترده رانديم . در اين دشت كه مىرانديم ، راهمان پر از سنگ و ريگ و بسيار داغ بود ، و تا چند فرسخ كه رفتيم هيچ درخت و سبزه نديديم . فقط در سوى چپ مسيرمان كوههاى صخرهاى پىدرپى از جلوى چشم مىگذشت . موازى اين راه سيم تلگرافى كشيده بود و از دور كه اين خط را مىديديم رديف تيرهاى تلگراف مانند پرچين مىنمود . ما هم نزديك خط تلگراف مىرانديم . حدود نيمى از اين منزل را رفته بوديم كه باد تند از شمال غرب وزيدن گرفت . باد چنان قوى بود كه ريگ را مانند گلوله به سر و رويمان مىزد و ما را حيران و هراسان كرد . آفتاب هم غروب كرد و دور و برمان را نمىديديم . به زحمت راهمان را ادامه داديم ، و دنبال كردن مسير را به اسبهامان واگذاشتيم . ساعت 10 شب به راهى پر از سنگ و ريگ افتاديم ، و ساعت 10 و بيست دقيقه توانستيم به كاروانسراى حوض سلطان برسيم . در اين منزل 6 فرسخ راه آمده بوديم .
حوض سلطان
حوض سلطان فقط چاپارخانه و كاروانسراى ويرانهاى داشت . به اينجا كه رسيديم ، باد تند هنوز آرام نشده بود . با پيچيدن يك پتو ، خود را از آسيب ريگ و گرد و خاك كه به هوا بلند شده بود حفظ كرديم . همهشب دكوپوز اسب را بالاى سرمان مىديديم [ و ما مسافرها و اسبهايمان زير يك سرپناه بوديم ] . اينجا آب انار آوردند ؛ اما ترشيده بود و نمىشد خورد .
بيابان و تندباد
دوشنبه 6 ، صاف ، 90 درجه :
در ساعت 2 بعدازظهر از كاروانسراى حوض سلطان به راه افتاديم . ديشب با آن سختى راه آرزو كرديم كه هرچه زودتر راه بيابان را پشت سر بگذاريم ؛ اما افسوس كه پيش رويمان هنوز بيابان ريگزار و پرسنگ بود . رفتهرفته پست و بلند راه بيشتر مىشد ، و درخت و سبزهاى نمىديديم . باد تند شمالغربى هم خاك و ريگ را به هوا برمىداشت . با آنكه آفتاب مىتابيد ، با اين توفان خاك و شن هيچسو را نمىديديم ، و گويى كه در درياى توفانى كشتى