كهريزك رسيديم و فرود آمديم . گفتند كه در اين منزل 3 فرسخ راه پيموده بوديم . نزديك اين كاروانسرا قلعه روستاى كهريزك بود .
چهارشنبه 8 ، صاف ، 72 درجه :
امروز يوكوياما از تهران آمد [ و به ما پيوست ] . انتظار داشتيم كه فردا برابر قرار وارد تهران بشويم ؛ اما يوشيدا و يوكوياما جلوتر و بىخبر به تهران رفتند تا وضع شهر را بررسى كنند و ما در كهريزك مانديم .
پنجشنبه 9 ، صاف ، 73 درجه :
عصر هنگام يوشيدا آمد . از دو شب پيش كه در اين كاروانسراى آغل مانند منزل كرديم ، هيچ خوراكى پيدا نكردهايم جز ميوهاى كه نامش را نمىدانيم ( ميوهاى بلوط مانند ) [ پسته ؟ ] . و هندوانه كه اين دو روز را با آن گذرانديم . اما امروز همهمان چنان گرسنه بوديم كه بىطاقت شديم ؛ و سعى كرديم كه هرطور كه شده است خوراكى به دست بياوريم ، و سرانجام توانستيم فقط 2 مرغ بگيريم . اين مرغها را كباب كرديم ، و چنان مزه كرد كه وصف درنمىآيد .
فوج استقبال
جمعه 10 ، صاف ، 85 درجه :
ساعت 8 صبح بار و اثاث سفر را بستيم و سوار شديم و از كهريزك به راه افتاديم . ميان راه خوردنى به دست آورديم [ و گرسنگى را فرونشانديم ] ؛ و در يك آبادى نزديك تهران يك سرباز سوار ديديم كه مىآمد ، و چون ما را ديد تند سر اسبش را برگرداند و به تاخت دور شد .
مسافتى كه رفتيم به خانه بزرگى كه محوطهاش باغ گل بود رسيديم . جلوى دروازهء اين باغ 40 سرباز سوار صف بسته بودند . فرماندهء اين فوج به ديدن ما به افرادش دستور داد شمشيرهاى خود را كشيدند و به حالت احترام ايستادند ، و خود او شمشير بهدست بر اسب نشست و به استقبال ما آمد . ما هم تند خودمان را آماده كرديم و به اين سلام و اداى احترام پاسخ گفتيم ، و از برابر صف سربازان گذشتيم و جلوى دروازه باغ از اسب پياده شديم . ما را به زير سايبان در محوطهء باغ دعوت كردند ، و رضا خان سرتيپ سوم [ فرمانده فوج ] هم رسيد ؛ و با استقبال و همراه او زير سايبان رفتيم . پس از چندى كه در اينجا آسوديم ، 2 ياور دوم سوار و يك سلطان و 2 نايب اول و 3 نايب دوم نظام كه مأمور استقبالمان [ و همراهى تشريفاتى ] بودند رسيدند .