ناراهوارى و كندروى اسبش بود . من توانسته بودم اسب خوب و چابكسيرى بگيرم و تند تاختم . اما اسبى كه از اينجا سوار شدم بسيار ناسازگار درآمد ، و هرچه به آن شلاق مىزدم تند نمىرفت و خسته و خشمگينم كرد .
اسب ناراهوار
جمعه 20 ، صاف ، 85 درجه :
از ديشب يكسره با اين اسب ناراهوار در جدال بودم و تازيانه مىزدم كه تندتر برود چندانكه من و اسب هر دو سخت خسته شديم و از نفس افتاديم . علاوه بر اين ، آفتاب سوزان هم بالا آمده و گرما رفتهرفته تحملناشدنى بود . در اين بيابان پهناور درختى كه در سايه آن بياساييم نبود ، و آب هم هيچ پيدا نمىشد . چنان درمانده شده بوديم كه گويى در ميدان جنگ در محاصرهء دشمن افتاده و به هر راه مىكوشيم تا محاصره را بشكنيم و راه گريزى پيدا كنيم . با فرياد به اسبها شلاق مىزديم و به خود جرأت مىداديم تا پيش برويم .
ايزدخواست
سرانجام در ساعت 8 صبح به سختى و جان كندن به كاروانسراى ايزدخواست رسيديم .
احساس كردم كه به زحمت از مرگ گريخته و جان به در بردهام . گويا در اين منزل 6 فرسخ راه پيموده بوديم . همانكه زين را برداشتم ، اسبم زود افتاد و حالى نزديك به مرگ داشت . از شمال سورمق دو رشتهكوه در چپ و راست جلگهء به فاصله دو - سه رى [ - يكى - دو فرسخ ] از هم كشيده است . در جلگهء باريك و بلند و هموارى راه مىپيموديم . اين مسيرمان سختگذر نبود ؛ اما با اسب ناراهوارى كه سوار بودم نتوانستم چنانكه مىخواستم خوب و تند برانم . شنيده بودم كه در ايران اسب خوب فراوان است ؛ اما اسبهاى چاپارخانهها همه مريض و بىحال و كندرو بودند ، و زخم و تاولهاى تنشان چركين و متعفن بود . با اين اسبها نمىشد تند و به تاخت رفت . با اين اسبها سفر كردن كار اشتباهى است .
ايزدخواست در ميان درهء عميق ريگزارى بود و نزديك كنارهء شمالى دره كه حدود 5 جو [ - 15 گز ] گودى دارد [ و بر صخرهاى در ميان اين دره ] ساخته شده بود . بر اين صخره پانصد - ششصد خانه بود ، و اين آبادى مانند قلعهاى ساخته شده و ساختمانها در شيب صخره پله مانند روى هم افتاده بود . هر مرتبه از اين خانهها ايوان مانندى در جلو داشت با ساختوساز ناهنجار . اين ايوانها كاربرد مستراح را داشت . از اينجا كه به ته دره نگاه كردم ، ديدم كه فضولات [ انسانى ] همچون كوه روى هم انباشته شده و به خاكريز بالاى لانه مورچگان در