و به دشت پهناورى رسيديم ، و يك فرسخ كه در بيابان پيش رفتيم ، در ساعت 5 بعدازظهر ، به چاپارخانه مرغاب رسيديم . گويا منزل امروزمان 6 فرسخ بود . مرغاب در ارتفاع 6000 شاكو [ 1818 متر ] از سطح دريا ، داراى خانههاى بسيار ، و جايى آباد بود . در راه امروزمان در جلگه و دشت وسيع ، جابهجا كوچنشينانى ديديم كه در چادر زندگى مىكردند . در اينجا كشتزار گندم و هندوانه و صيفىهاى ديگر بود . در مسيرمان چند رود و جويبار كوچك بود كه مىشد آب براى آشاميدن برداشت . در اين يكى دو روزه خوراكمان فقط نانى بود كه ذخيره داشتيم .
پس امروز [ با اين كمغذايى ] هرچه بيشتر خسته شديم . پس از رسيدن به اينجا كمى كدو و خيار گرفتيم و با نمك چاشتى زديم و پختيم و گرسنگىمان را فرونشانديم .
خانگرگان
يكشنبه 15 ، صاف 85 درجه :
ساعت پنج و نيم صبح از مرغاب روانه شديم . حدود يك رى [ فرسخ ] كه رفتيم ، به چشمه آب زلالى رسيديم ؛ و بر كف دست آب برگرفتيم و تشنگىمان را فرونشانديم و از آن در تنگ شيشه هم براى ذخيره برداشتيم . از اينجا راهمان به مسافت 4 فرسخ از تپه و كوه و فرازونشيب بود ، تا در ساعت 10 صبح در كاروانسراى خان گرگان فرود آمديم تا بياساييم . اينجا نه خوراك و نه هيزم بهدست آورديم ، و ناچار از برنجى كه برايمان مانده بود خيس كرديم و با آتشى كه از پهن خشك گاو افروختيم آش يا دمپختكى درست كرديم . روزهايى بود كه در سفر از كوه و جلگهها دچار تشنگى مىشديم و آب نمىيافتيم ، و اين روزها گرسنهمان مىشد و خوراكى پيدا نمىكرديم . علاوه بر كمغذايى ، سر و تنمان هم گردوخاك گرفته بود و با همه خستگى خانهاى نمىيافتيم تا بياساييم . از تابوتوان افتاده بوديم .
دهبيد
ساعت پنج و نيم بعدازظهر از اينجا باز به راه افتاديم . در جلگه مرتفعى 4 فرسخ رانديم ، و ساعت 11 شب به چاپارخانه دهبيد رسيديم . اينجا جز ساختمان چاپارخانه و ايستگاه خط تلگراف عمارتى نبود . فقط مردمى كوچنشين ديديم كه بيست - سى چادر برپا كرده و منزل ساخته بودند . آب اينجا هم بسيار بد بود و نمىشد آشاميد . پيشتر شنيده بودم كه اينجا در ارتفاع 7500 شاكو [ - 2273 متر ] و سخت سرد است . چون چند لباس روى هم پوشيدم و در