سربازهاى صرّاف
آنچه كه توجهم را بيشتر به خود گرفت منظره دو - سه سربازى بود كه با لباس خدمت در خيابان بساط گذاشته بودند و پول سياه معامله مىكردند . پيشتر شنيده بودم كه سربازان در اين كشور با به بهره دادن پول يا خردهصرافى زندگيشان را مىگذرانند ، و اينك به چشم خود حقيقت حال را مىديدم .
دوشنبه 9 ، صاف ، 96 درجه :
همين يكى - دو روزه روانه خواهيم شد ، و براى سفرمان تهيه مىبينيم . از روى اتفاق همراهان سفر همه بر دست و پاهايشان تاولهاى سرخ زده است كه خارش غريب و غيرقابل تحملى دارد و سخت آزار مىدهد .
پسر قوام الملك
سهشنبه 10 ، صاف ، 98 درجه :
امروز عصر پسر ارشد قوام الملك كه صاحب باغ و عمارت محل اقامتمان است آمد . 20 سال بيشتر ندارد ؛ اما با به راه انداختن انبوه ملازم و فراش به دنبالش خود را بزرگ و برجسته نشان مىدهد ، و اين وضع و ظاهر بىشباهت به اشراف قديم ژاپن نيست .
اندرياس آلمانى
چهارشنبه 11 ، صاف ، 90 درجه :
امروز قصدمان را بر عزيمت نهاديم . رامچندرا اتفاقى برايش پيش آمده بود كه مىماند و ديرتر روانه مىشد ؛ اما قول داد كه به راه كه افتاد با اسب چاپار بتازد و پيش از ورودمان به اصفهان خود را به اين شهر برساند . از اينرو دكتر اندرياس
Andreas
آلمانى را استخدام كرديم تا در طول اين راه تا تهران مترجم ما باشد .
عزيمت از شيراز و انعام خواستن نوكرها
يازده قاطر اجاره كرديم ، و طرفهاى عصر از شيراز به راه افتاديم . چون خواستيم روانه شويم حدود 10 نوكر و فراش و خدمه ديگر كه در اقامتگاهمان بودند آمدند و پول خواستند ، چنانكه پندارى مورچگان بسيار گرد شيرينى جمع شوند . حالت و حركت پستى بود و من هم سعى نكردم كه جلوى خنده [ تمسخرآميز ] خود را بگيرم . 260 قران به آنها داديم و سرانجام