دالكى
ساعت 4 صبح به دالكى رسيديم كه ايستگاه غيرمسكون خط تلگرافى بود . مسافت برازجان تا اينجا را 4 فرسخ مىگفتند . در اين ايستگاه تلگرافى ، مأمورى اقامت نداشت ، و پيرامون اينجا فقط دو - سه خانه يا سرپناه بود . پس خواستيم كه در اينجا بياساييم و كمى بخوابيم . بارمان را پايين آورديم ؛ اما به زودى آفتاب بالا آمد و پرتو تند و سرخرنگ آن مانند آتش سوزان تابيد . همه درها و پنجرهها را بستيم تا خودمان را در پناه سقف و ديوارها از گرما در امان نگهداريم ؛ اما از گرماى سوزان راه گريزى نبود . از برازجان گرمازده شدم و خوراك از گلويم پايين نمىرفت ، و اينجا از كوفتگى مانند گل وارفتم . من و يوكوياما از اثر گرما بىحال افتاديم ، و تابوتوان برخاستن نداشتيم . در اين رنج و دشوارى ، از روى اتفاق مايهء راحتى يافتيم كه كمى از بدحالىمان كاست . اين مايهء راحت آن بود كه حولهاى را در آب آشاميدنى كه همراه داشتيم ، و از گرما داغ شده بود ، فروببريم و با اين حوله خيس صورت را بپوشانيم . با اين كار ، در هر دم و بازدم هواى خنكى همچون نسيم كه از ميان درختها بوزد حس مىكرديم . اما حوله خيس در يكى دو دقيقه خشك مىشد ؛ و از اينرو بارها و پىدرپى حوله خيس كرديم و بر صورت گرفتيم . همسفران به ديدن هم كلمهاى نمىتوانستند گفتوگو كنند ، و فقط از سختى گرما و رنج سفر شكوه و ناله مىكردند . در ساعت 6 بعدازظهر آفتاب كمى به سوى كوهسار طرف مغرب به نشيب رفت . همسفران همه به يكديگر دل دادند و بنّه و اسباب سفر را آماده و بار كردند و باز به راه افتاديم . چندى كه رفتيم ، به راه كوهستانى رسيديم .
راه پرسنگ و صخرهء كوهستان
يكجا كه پياده شدم ديدم كه همه زمين از صخره و سنگ سخت است . درخت و سبزهاى پيدا نبود و تا چشم كار مىكرد زمين سنگى كبود و برهنه مىديديم . مسيرى هم كه مىرفتيم جايى نبود كه بشود آن را راه خواند ، و در پرتگاه بالاى صخره و ستيغها در گردنهاى باريك كه مانند رودهء گوسفند پيچاپيچ بود پيش مىرفتيم . آفتاب كه غروب كرد ، هنوز چراغ و روشنايىاى [ نشان آبادى ] پيدا نبود .
شوراب رود
حدود دو « رى » ديگر كه رفتيم ، راهمان از رود بزرگى مىگذشت . پيشتر من كمى آب در شيشه برداشته بودم تا در ميان راه رفع تشنگى بكنم و با تكانهاى راه صداى آب در شيشه گوشنواز بود و از بيم تمام شدن آبم [ كم مصرف مىكردم و ] شيشه هنوز نيمهپر بود . به ديدن اين آب