داشت ، آقاى تلاك
Tholuck
هلندى ، و يك مرد ارمنى . نيم ساعت مانده به ظهر به كشتى هيهى رسيديم . بر عرشهء كشتى پرچمهاى كشورهاى مهمانان را برافراشته ، آنجا را آرايش گوناگون داده ، انواع وسايل پذيرايى آماده ساخته و ميز غذا را چيده بودند . از كشتى به آبهاى نزديك آن توپ انداختند كه مهمانان تماشا كردند و جشن پرشور و سرورى بود .
ساعت 3 بعدازظهر كه از كشتى به قايق آمديم [ تا بازگرديم ] چندين خمپاره آتشبازى انداختند ، و مهمانان همه شاد شدند و به هيجان آمدند و تا مدتى كف مىزدند . ساعت چهار و نيم به منزلمان [ در بندر ] رسيديم . بعدا شنيدم كه كشتى هيهى اندكزمانى پس از بازگشتن ما بادبان كشيد و از اين بندر روانه شد .
درهاى پشتى پادگان
جمعه 23 ، صبح ابرى و بعدازظهر صاف ، 98 درجه :
امروز صبح ديدم كه آفتاب زير پردهء ابرى پنهان بود . پس از رسيدن به خاك ايران نخستينبار بود كه هواى ابرى مىديدم . در ساعت 5 بعدازظهر با همراه برداشتن رامچندرا از كنسول ترك [ عثمانى ] ديدن كردم . در راه بازگشتنم خواستم ساخلوى اين بند را ببينم ، و به آنجا نزديك شدم . در همين هنگام سربازى ديدم كه از خيابان آمد و از شكافى كه ميان حصار قرارگاه پيدا شده بود به درون رفت . اين حصار پيرامون سربازخانه نبود . و حصارى [ ديوارى ] بود كه اتاقهاى سربازها را جدا مىكند ، مثل ديوار « ناگايا » در ژاپن . از اينرو از ژاپن شكاف كه به درون بروند [ توى سرپناه هستند ] و به راستى مىتوانند در جايى بنشينند يا خوراك و نوشيدنى بخورند . شكاف پيدا شده در ديوار تقريبا تا بالاى حصار مىرسيد و راه آمدوشد معمولى براى سربازان و ديگران درست كرده بود ؛ چون يكى از قراولهاى نگهبان منزلمان كه همراهم بود ديد كه سربازى از اين شكاف به درون رفت ، امّا كارى نكرد . به ديدن اين وضع فكر كردم كه ما هم از همين شكاف توى سربازخانه برويم . امّا كمى كه در پاى حصار رفتيم دروازهء ورودى ساخلو پيدا شد . دو سوى آن قراول ايستاده بود . آنها به ديدن ما كه نزديك مىشديم پيشفنگ كردند و احترام گذاشتند . در اينجا متوجه شدم كه دروازهء اصلى سربازخانه همين است و از شكاف پيدا شده در ديوار كمتر رفتوآمد مىشود . [ اما شمار اين شكافها زياد و ] براى هريك از 200 سرباز اين قرارگاه يك راه شكاف ديوار ، و سرپناه يا خانههاى فقيرانه كه زير يك سقف طولانى مشترك شيروانى مانند ساخته مىشود .
به راستى اين « درهاى پشتى » چه زياد بود ! توى قرارگاه رفتيم و از پلكان خاكى راه بالاخانه را در پيش گرفتيم ، و جلوى اتاقى كه در بالاخانه بود با فضل الله خانه ياور دوم و دو