كه مرا در ديگ [ جوشان ] انداختهاند . به جاى آفتابى كه نگاه مىكردم ، چشمم سياهى مىرفت ، و گرما چنان سخت بود كه وسايل اتاق دستم را مىسوزاند و از شدت داغى فرياد هم نمىتوانستم بكنم . شامگاه كه آفتاب داشت فرومىرفت ، در دريا شنا كردم و تف گرما را از تن دور ساختم .
ديدار با حاكم
دوشنبه 12 ، صاف ، 97 درجه :
ساعت 9 صبح سرهنگ يكم ايتو
Ito
ناخداى هيهى و سرگرد سامهجيما
Samejima
و ديگر افسران كشتى پياده شدند ، و در ساعت 10 صبح با ناخدا و آقاى يوكوياما ماگوايچيرو
Yokoyama Magoichiro
[ عضو هيأت سفارت ] همراه اكبر خان كارگزار امور خارجه با حاجى محمد بهادر خان حاكم بوشهر در دار الحكومه ديدار شد . پيش از روانه شدنمان براى اين ملاقات ، از سوى حاكم سه رأس اسب عربى با زين و برگ ايرانى فرستاده شد و هريك از ما بر يكى از اين اسبها نشستيم و با گام آهسته به دار الحكومه رانديم . وارد خيابان كه شديم ، فراشان و مأموران حاكم ، حدود 10 نفر ، آمدند و پيشوپس ما مىرفتند و مردم را از سر راهمان دور و راه باز مىكردند . با اين ترتيب به دار الحكومه رسيديم . اينجا در واقع ساخلويى بود كه جلوى آن سه عراده توپ به رديف گذاشته بودند . چون اين توپها روكش داشت ، كيفيت آن را نمىشد ديد ؛ اما به يقين توپهاى كهنه [ و از كارافتاده ] بود . در فاصله اين توپها و ساحل دريا ، 15 يا 16 توپچى رو به دريا و پشت به مسير ما به صف ايستاده بودند .
آنها شمشير ايرانى داشتند و با تفنگ پيشفنگ و به ما اداى احترام كردند ؛ اما نفهميديم كه چرا پشت به ما ايستاده بودند . به جلوى دار الحكومه كه رسيديم از اسب پياده شديم . اهل محل اجتماع كرده و ازدحام و سروصداى آزارندهاى ، چندانكه به وصف درنمىآيد ، راه انداخته بودند . از در حياط كه وارد شديم و به راست پيچيديم ، پلكان خاكى بود كه در پاى آن 13 - 14 سرباز پياده صف كشيده و تفنگ به دست براى اداى احترام ايستاده بودند . از پلكان كه بالا رفتيم حاكم خود به استقبالمان آمد و ما را به اتاق دعوت كرد . اتاق پذيرايى حاكم چندان اسباب زينتى نداشت ، چونكه اتاقهاى فرنگى ؛ اما در سادگى آن هم گيرايى نبود . حاكم چهل و چهار - پنج ساله مىنمود . قباى سفيد بىآستين پوشيده بود و كلاه سياه به سر داشت .
پس از سلام و احوالپرسى ، با شربتى از شيره خرما [ كه مانند شربت آبنارنج گواراست ] و پس از آن با چاى و قهوه پذيرايى كردند . اين سه نوشيدنى [ شربت ، چاى و قهوه ] را در ايران برابر رسم به مهمان تعارف مىكنند . در اين ميان پسربچه 12 - 13 سالهاى آمد و نشست ، و گفتند كه