در نامهات از حق پسر ابوطالب و سابقه او و خويشاوندىاش و . . . ياد كرده و بر من احتجاج كردهاى ، و با فضل ديگرى بر من فخر مىفروشى ! خدا را سپاس كه اين فضيلتها را به تو نداد و نصيب ديگرى ساخت .
من به همراه پدرت در زمان حيات پيامبر حقّ على را بر خود لازم مىديديم ، فضل او بر ما آشكار بود . چون خدا براى پيامبر آنچه را مىخواست برگزيد ؛ وعدهاش را برآورد و دعوتش را آشكار ساخت و حجّتش را پيروز گردانيد و او را سوى خود بُرد ، پدرت و عُمَر نخستين كسان بودند كه حق او را برنتافتند و به مخالفت با او برخاستند و در اين كار با هم همدست شدند . . .
پدرت اين سفره را برايم آماده كرد و پادشاهىام را استوار ساخت . اگر اين كار صواب و به حق باشد ، پدرت پيشگام آن است و اگر ستم باشد دستاورد استبداد پدرت مىباشد و ما شركاى او هستيم ؛ راه او را در پيش گرفتيم و به فعل او اقتدا كرديم . اگر پدرت به اين كار دست نمىيازيد ، ما با على مخالفت نمىكرديم و خلافت را در اختيارش مىگذاشتيم ، ليكن رفتار پدرت را - پيش از اين - ديديم و گام بر جاى پاى او نهاديم . اگر انتقادى دارى ، بر پدرت وارد ساز يا وايش گذار !
سلام بر كسى كه از گمراهى خويش توبه كند و به حق برگردد « 1 » .
در نامه يزيد بن معاويه به ابن عمر - آن گاه كه بر او در قتل امام حسين عليه السلام اعتراض كرد - آمده است :
اى احمق ، ما در خانههاى آراستهاى پا گذاشتيم كه فرشهايش پهن و متكاهايش چيده شده بود ! در اين راستا جنگيديم ؛ اگر خلافت حقّ ماست ، براى
هامش
( 1 ) . انساب الأشراف 3 : 1092 - 1093 ؛ وقعة صفّين ( منقرى ) : 119 ؛ جمهرة رسائل عرب 1 : 477 ( به نقل از مروج الذهب 2 : 600 ) شرح نهج البلاغه 3 : 190 ؛ تاريخ طبرى 3 : 68 ( اين همان نامهاى است كه طبرى مىگويد : دوست نداشتم آن را بياورم ؛ چراكه گوش عامّه مردم تحمّل شنيدن آن را ندارد ) الكامل 3 : 157 .