به حكم خدا و رسول ، به رأى فتوا مىدادند يا حتى با وجود نصّ از قرآن و اثرى از سنّت ، رأى و اجتهاد خودشان را نيز حجّت مى دانستند ؟
نصوص پيشين اثبات مىكند كه آنان با وجود نص ، به رأى قائل بودند ؛ زيرا عقل نمىپذيرد كه اين سخن خداى متعال كه فرمود :
وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً . . .
« 1 »
)
( كسانى كه مىميرند و زنانى برجاى مىگذارند ، زنانشان مىبايست چهار ماه و ده روز عده نگه دارند ) بر ابوبكر - در ماجراى خالد كه در عده با همسر مالك بن نُوَيره آميزش كرد - پوشيده باشد !
چگونه ابوبكر به عمر مىگويد : او را نمىكشم ؛ زيرا تأويل كرد و به خطا رفت ( با اينكه آيه قرآن را در اين باره مىداند ) ؟ آيا اين كار ، مصداق بارز اجتهاد در برابر نصّ نمىباشد ؟
آيا آيه بر خليفه پوشيده ماند يا او مصلحت را در اين حكم ديد ؟
آيا فقط هنگامِ فقدان نص ، به مصلحت و قياس عمل مىشود يا با وجود نص نيز آن دو جريان دارد ؟
اكنون چكيده ماجراى خالد را به روايت طبرى مىآوريم ، مىگويد :
چون خالد به مسجد درآمد ، عمر برخاست ، تيرها را از سر او كشيد و خرد كرد و گفت : رياكارى مىكنى ؟ مسلمان را مىكشى و بر زنش مىجَهِى ! والله با سنگ هاى خودت رجمت مىكنم .
خالد با او سخنى نمىگفت و گمان مىكرد كه نظر ابوبكر مانند رأى عمر است تا اينكه بر ابوبكر وارد شد ، چون . . . « 2 »
طبرى روايت مىكند كه :
عمر در خلافتش به مردى برخورد كه داراى ماجرايى بود و على بن ابىطالب در آن قضيّه نظر داد ، عمر از او پرسيد : چه كردى ؟
هامش
( 1 ) . بقره / 234 .
( 2 ) . تاريخ طبرى 2 : 273 ؛ ثقات ابن حبّان 2 : 169 ؛ الإصابه 2 : 255 ؛ سير اعلام النب - - - - لاء 1 : 378 ؛ شذرات الذهب 1 : 15 .