بارى ، دور ساختن مردم از سنّت و دعوت به قرآنْ بسندگى ، به آن دو فرصت مىداد كه اجتهاداتشان را جاىگزين سنّت سازند و اين اعتقاد را پديد آورند كه آن دو از ديگران اعلماند ؛ و در پذيرش و رَدّ مرجع مىباشند .
در ميان صحابه كسانى را مىيابيم كه عمل به اجتهادات ابوبكر و عمر را برنمىتافتند ، زيرا مىدانستند كه در تشريع ، كتاب و سنّت دو اصل اساسى است نه اجتهاد به رأى .
اگر درباره اجتهاد شيخين نصّ خاصّى مىرسيد آن را مىشنيدند و مىپذيرفتند ، و نمىگفتند : آيا سنّتِ عمر را پيروى كنيم يا سنّت رسول خدا را « 1 » ؟ ! يا اين سخن كه : شما را در هلاكت مىبينم ! مىگويم : رسول خدا فرمود ، مىگوييد : ابوبكر و عمر نهى كردند « 2 » ! !
نكته ظريف اينجاست كه هنگام بررسى حوادث صدر اسلام ، در دفتر اصحاب رأى و اجتهاد ( براى تاريك ساختن فضا و ايجاد سر در گمى ) نام كسانى چون ابن مسعود و معاذ و ابن عبّاس - و ديگر اصحاب تدوين كه در زمره پيروان مكتب تعبُّدند - را مىنگريم كه نصوصى به آنها نسبت داده شده است . با چشم پوشى از سند اين نصوص ( با شناختى كه از اوضاع و شرايط آن دوران و نياز انصار خليفه به اين نسبتها ) داريم وقوع عملى آنها در تاريخ ، بعيد به نظر مىرسد .
اگر به شيوه علمى اين قضايا را وارسى كنيم به اشكالات و اضطرابهاى زيادى پى مىبريم .
ابن حزم - و ديگر بزرگانِ اهل سنّت - اثبات كردهاند كه حديث مُعاذ درباره اجتهاد ، ساختگى است . ابن حزم مىگويد :
هامش
( 1 ) . مسند احمد 1 : 420 ، حديث 7500 ؛ بنگريد به ، سنن ترمذى 3 : 185 ، حديث 824 ؛ شرح معانى الآثار 2 : 231 ( در اين مأخذ ، سخن عايشه است كه گفت : اخذ سنّت پيامبر اوْلى است از سنّت عمر ) ؛ الفروع 3 : 224 ؛ شرح سنن ابن ماجه : 214 ، حديث 2978 .
( 2 ) . حجّة الوداع : 353 ، حديث 392 ؛ سير أعلام النبلاء 15 : 243 ؛ تذكرة الحفّاظ 3 : 837 ؛ الأحاديث المختاره 10 : 331 ، حديث 357 .