بعد از ما اقوامى مىآيند كه قرآن را قرائت مىكنند و شأنِ نزولِ آن را نمىدانند ، پس براى هر قومى رأيى در آن است و در نتيجه با هم اختلاف مىيابند و با هم مىستيزند .
عمر او را سرزنش كرد و از پيش خود راند .
ابن عبّاس بازگشت .
بعد از اين ماجرا ، عُمَر آنچه را ابن عبّاس گفت ، دريافت . او را خواست و گفت : بسيار خوب ، سخنت را بازگوى « 1 » .
اين حديث ( و نظائر آن ) قاعدهاى را براى پاك سازى بسيارى از نصوص و افكار موروثى سامان مىدهد ، به ويژه در ارتباط با احاديث اختلاف ميان مسلمانان ، امرى كه راه را پيش پژوهشگر - براى وارسى شرايط وفضاى ايناحاديث - مىگشايد و سبب مىشود كه از تسليم به آنها - على رغمِ ضعفشان - بىهيچ احتياط و تنگنايى در دين ، بپرهيزد ؛ زيرا وارسى شرايط تشريع و آنچه كه به زمان صدور نص تعلّق دارد و شناخت پيشينه اين مسائل ( و چگونگى پذيرش آنها به وسيله خلفا ) به ما كمك مىكند كه صحيح را از ناصحيح بيشتر تميز دهيم و حقايق تاريخى را - كه مسلمان در بناى ديدگاههاى شرعىاش در موضوع استفاده مىكند - قوىتر كشف كنيم .
اين گام ، ما را از كسانى قرار مىدهد كه به قول پيامبر صلى الله عليه و آله تعبّد ورزيم كه فرمود :
رَحِمَ اللهُ عبداً سَمِعَ مَقالتي فَوَعاها وبَلَّغَها مَن لَمْ يَسْمَعْها ؛
خدا رحمت كند بندهاى را كه سخنِ مرا بشنود و به ياد سپارد و آن را به كسى كه نشنيده برساند .
در اينجا رأى ديگرى است كه مكتب اجتهاد آن را پذيرفته است . از عمر بن عبدالعزيز نقل شده كه گفت :
هامش
( 1 ) . كنز العمّال 2 : 333 ، حديث 4167 .