و نيز جهل عمر به حكم ازدواج با زن در عدّه ، و اينكه خواست زنِ ديوانهاى را كه زنا داده بود رجم كند ، و نيز درماندگى وى در ماجراى زنى كه به جوانى تهمت زد كه به زور با او درآويخته است ، و ديگر نصوصى كه پيش از اين گذشت و . . . همه تأكيد دارند بر اينكه عمر بىآنكه آيات قرآن و سنّت را به خاطر آورد ، فتوا مىداد سپس از صحابه مىخواست ( بر خلافِ آنچه ثابت و صحيح است نزدشان ) به فتواى او متعبّد باشند .
اگر اين نظر كه : « رأى صحابه حجّت است » درست باشد لازم است كه عمر نيز به مرويّات ديگران تن دهد ( به ويژه در مسائلى كه اثَرى از رسول خدا در آنها پيش خود نمىيابد ) چنان كه بايد فتوا و نظرات ديگران را برگيرد ، چراكه به حَسَبِ فرضِ او حجّتاند ، و سزاوار نيست كه تنها آنان را به رأى خود ملزم سازد .
اكنون بايد پرسيد : چگونه بر عمر جايز است كه عمّار يا ابَى يا ابو موسى اشعرى و ديگران را تهديد كند ؟
* به ابو موسى مىگويد : « والله ، بايد بر اين سخن بيّنه بياورى » « 1 » يا « بر آن بيّنه بياور و گرنه تو را مىزنم » « 2 » .
* به ابَى مىگويد : « از آنچه گفتى دست بردار » او را مىكشاند تا اينكه به مسجد درمىآورد . . . « 3 »
* به ابن مسعود مىگويد : اين حديث چيست كه از رسول خدا زياد بر زبان مىآوريد « 4 » ؟ !
* به ابى هريره مىگويد : حديث از پيامبر را رها كن ! و گرنه تو را به سرزمين « دوس » روانه مىسازم « 5 » .
هامش
( 1 ) . نگاه كنيد به : صحيح بخارى 5 : 2305 ، حديث 5891 .
( 2 ) . تفصيل اين خبر در منابع ذيل آمده است : صحيح مسلم 3 : 1694 ، حديث 1203 ؛ سنن بيهقى 8 : 339 ؛ الوقوف على الموقوف ( ابن حجر ) 1 : 114 ، حديث 148 .
( 3 ) . الطبقات الكبرى 4 : 21 ؛ تاريخ دمشق 26 : 371 ؛ الدرّ المنثور 5 : 231 .
( 4 ) . المعجم الأوسط 3 : 378 ، حديث 3449 ؛ مجمع الزوائد 1 : 149 ؛ سير أعلام النبلاء 7 : 206 ( و جلد 11 ، ص 555 ) .
( 5 ) . اصول سرخسى 1 : 341 ؛ المحدّث الفاصل 1 : 554 ؛ سير أعلام النبلاء 2 : 601 ؛ البداية والنهاية 8 : 106 ؛ و نگاه كنيد به : تاريخ المدينة 3 : 800 .