اجتهاد است ؛ چراكه در مدرسه نبوى ، حقايق ، دريافتهاى وحيانى است و با نقطه نظرات پيروانِ شيوه اجتهاد و رأى ( حاكمان و غير آنها ) همسو نمىباشد .
هركس به حديثى و تاريخى مراجعه كند ، آشكارا اين حقيقت را مىيابد .
بعضى از صحابه به « رأى و اجتهاد » تن ندادند و به لزوم گرفتنِ احكام از قرآن و سنّتِ نبوى ( نه غير آن ) فراخواندند و اجتهادات صحابه و فعل شيخين را نپسنديدند .
بعضى ديگر به مشروعيّتِ قول عُمَر گرويدند و آن را حجّتى شمردند كه تعبّد به آن واجب است .
چكيده سخن اين است كه : تدوينگران حديث از پيروان « تعبّد محض » بودند ، و از همگامان با روح شريعت ، كه به دانش تشويق مىكند و در بر دارنده وصيّتها و اهتمام پيامبر به تدوين است ؛ اينان به تدوين و نقل حديث پرداختند .
و امّا مانعان از تدوين ، پيروان اجتهاد و رأى ( دنبال روان خلفا ) بودند ، و در عهد خلفا مدوّنان را تحقير و اهانت كردند تا اينكه نوبت به حجّاج بن يوسف ثقفى رسيد . وى در دست جابر بن عبدالله انصارى و در گردن سهل بن سعد ساعدى و انس بن مالك ، مُهر نهاد ؛ خواست آنان را ذليل گرداند و مردم از آنان دورى گزينند و حديث از آنها نشنوند « 1 » .
هامش
( 1 ) . الاستيعاب 2 : 664 ، رقم 1089 ؛ اسد الغابة 2 : 366 ؛ تهذيب الكمال 12 : 189 .