كه همه آنچه را بر او وارد مىشد نمىدانست و آن را از صحابه مىپرسيد ، پاسخ صحابه مختلف بود و همين امر ، سببِ اختلاف شد .
اگر سؤال از يك نفر مىشد و مرجع شخص واحدى مىبود - چنان كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله اين گونه بود - اختلاف رخ نمىداد « 1 » .
* در تفسير عيّاشى - در حديثى طولانى - آمده است :
اين مُدَّعيان پنداشتند كه فقيه و عالماند ، و همه علم و فقه در دين ( آنچه را نياز امّت است و به درستى از رسول خدا مىباشد ) را مىدانند ! در حالى كه چنين نيست ؛ آنچه را پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانست ، اينان نمىدانند [ احكام به گونه درست ] از رسول خدا به آنان نرسيده است و آن را نمىشناسند .
زيرا آنچه از حلال و حرام و احكام بر ايشان درمىآمد و از آن سؤال مىشدند ، اثر ( و حديثى ) از رسول خدا - در آن زمينه - نزدشان نبود و شرم داشتند كه مردم نسبت جهل به آنان دهند و خوش نداشتند كه سؤال شوند و نتوانند پاسخ دهند و در نتيجه مردم علم را از معدن آن بجويند ، به همين جهت رأى و قياس را در دين خدا به كار گرفتند و آثار ( و احاديثِ پيامبر ) را واگذاشتند و بدعت در دين خدا را بنيان نهادند ، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد : هر بدعتى ، ضلالت است .
اگر ايشان هنگامى كه از دينِ خدا سؤال مىشدند و نزدشان اثَرى از رسولِ خدا نبود ، آن را به خدا و رسول و اولى الأمر ايشان [ كه خدا و پيامبر تعيين كرده است ] باز مىگرداندند ، كسانى از آل محمّد كه اهل استنباطاند ، آن را درمىيافتند . . . « 2 »
هامش
( 1 ) . شرح الأخبار 1 : 90 .
( 2 ) . تفسير عيّاشى 2 : 331 - 332 ؛ و به نقل از آن در وسائل الشيعه 27 : 61 ، حديث 33199 ؛ تفسير برهان 2 : 476 ، حديث 6 ؛ بحار الأنوار 13 : 304 ، حديث 31 ؛ و در كتاب « اختلاف اصول المذهب » ( اثر قاضى نعمان ، چاپ دار الأندلس ، بيروت 1973 م ) آمده است : . . . ابو عبدالله ، جعفر بن محمّد ، از علتِ اختلاف - پس از رسول خدا - سؤال شد كه چگونه مردم ( بعدِ آن حضرت ) اختلاف كردند .