الرَّحِيمِ
گفتند : به نظرت مىآيد كه ما تو را در آنچه مىگويى تصديق مىكنيم ؟ ! ليكن بنويس : « باسْمك اللهمّ » ( بارالها ، به نام تو ) .
رسول خدا به اين كار راضى شد و من ابا ورزيدم تا اينكه رسول خدا به من گفت : « من راضىام و تو ابا مىكنى ! » پس راضى شدم « 1 » .
آيا قائل به رأى از كسانى نيست كه آشنايى با سنّت را ناچيز مىانگارد ؛ چراكه عُمَر مىگويد :
بپرهيزيد از اصحاب رأى ! زيرا آنان دشمنانِ سنّتاند ؛ از اينكه احاديث را حفظ كنند ناتوانند ؛ به همين جهت ، به رأى [ خود ] سخن مىگويند ، گمراهاند و گمراه مىسازند « 2 » .
اين تناقضگويىها - ميان سخنان عمر - براى چيست ؟ گاه مىبينيم كه از رأى حمايت مىكند و در برابر نص سخنِ پيامبر ، آن را تشريع مىكند و جلو صحابه را مىگيرد كه براى پيامبر دوات بياورند و مىگويد : « او هذيان مىبافد » و در زمان ديگر سخنِ ضدِ اين را از او مىشنويم !
آيا اين نصوص بيانگر دو مرحله در سيره عمر نيست ؛ گاهى به رأى مىچسبد و گاهى با آن مخالفت مى ورزد ؟
قياسگر آن گاه كه وجوه بر وى مشتبه گردد و نداند كدام يك پيش خدا محبوبتر است ، چه كند ؟
اگر قياس در شريعت آسمانى صحيح است ، چرا شرع براى نسبت دادن زنا به مسلمان « حد » واجب ساخت و براى قذف به كفر « حد » واجب نكرد ؟ !
هامش
( 1 ) . المعجم الكبير 1 : 72 ، حديث 82 ؛ المدخل الى السنن الكبرى 1 : 192 ، حديث 217 ؛ و نگاه كنيد به : فتح البارى 13 : 289 .
( 2 ) . سنن دارقطنى 4 : 146 ، حديث 12 ؛ اعتقاد اهل السنّه 1 : 123 ، حديث 201 ؛ فتح البارى 13 : 289 ؛ المدخل إلى السنن الكبرى 1 : 190 ، حديث 213 .