نزد عمر بوديم كه مردى آمد و گفت : اى امير مؤمنان ، يك ماه و دو ماه در جايى مىمانيم [ جنب مىشويم ] و آب نمىيابيم .
عمر گفت : من تا آب نيابم نماز نمىخوانم .
عمّار گفت : اى امير مؤمنان ، يادت مىآيد كه در فلان جا بوديم و شتر مىچرانديم و دريافتى كه ما جنب شدهايم ؟
عمر گفت : آرى .
عمّار گفت : من تيمُّم كردم [ و نماز گزاردم ] نزد پيامبر آمدم و ماجرا گفتم ، آن حضرت خنديد و گفت : صعيد [ زمين خالص ] كفايتت مىكند ، و دو كف دستش را بر زمين زد سپس به آنها فوت كرد ، آن گاه با دو دستش ، صورت و بعضى از دو ذراع خويش را مسح كرد .
عمر گفت : اى عمّار ، از خدا بترس !
عمّار گفت : اى امير مؤمنان ، اگر بخواهى تا زندهاى يا زندهام ، آن را باز نگويم .
عمر گفت : نه ، به خدا . ليكن در اين زمينه آنچه را عهدهدار شدهاى ( تبليغ و فتوا ) به تو مىسپاريم « 1 » .
اين حديث روشن مىسازد كه خليفه براى شخص جُنُب - آن گاه كه به آب دسترسى نباشد - معتقد به تيمّم نبود ، بلكه اجازه مىداد كه او نماز نخواند .
عَيْنى مىنويسد :
هامش
( 1 ) . مسند احمد 4 : 319 ؛ سنن ابى داود 1 : 88 ، حديث 322 ؛ سنن نسائى ( المجتبى ) 1 : 168 ؛ السنن الكبرى ( نسائى ) 1 : 133 ، حديث 302 ؛ التمهيد ( ابن عبدالبر ) 19 : 273 ؛ تفسير طب - رى 5 : 113 .