اى حارث ، امر بر تو مشتبه شده است ! حق و باطل با ميزان ارزش مردان شناخته نمىشود ! حق را بشناس ، اهل آن را خواهى شناخت .
عمر - با توسعه و تحكيم دائره اجتهاد - مىخواست به خودش ( از طريق اجازه اجتهاد به ديگران ) حق قانون گذارى را بدهد [ و خود را شارع قلمداد كند ] .
ملّا على قارى در شرح الشفا ( پس از شرح حديث « ايْتُونى بِكِتاب » ) مىگويد :
خلاصه اينكه عمر در حزبى بود كه مىگفتند : نيازى به كتابت نيست ، والله اعلم « 1 » .
شهاب خفاجى در نسيم الرياض سخن فرزند خطّاب را مىآورد و آنچه را ما گفتيم تأكيد مىكند ، مىگويد :
عمر بدان جهت اين سخن را بر زبان آورد كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى يا چيزهايى را مىنوشت و در مىگذشت ، اقوال علما و اجتهاد آنها باطل مىشد « 2 » .
آگاهانِ سياسى عهد خلفاى راشدين مىدانند كه اگر عمر از نقش قانونگذارى جدا مىشد ، نمىتوانست خواستههايش را عملى سازد . او - خواه ناخواه - مىبايست براى خويشتن حق بيشتر قرار دهد ؛ زيرا عهدهدارِ منصب خلافت بود و خود را سزامندِ تشريعگذارى مىدانست .
عمر از نردبان فتوا بالا رفت و پس از مدتى زمام فتوا به رأى و اجتهاد و مصلحتشناسى را به تنهايى به دست گرفت و در انحصار خويش درآورد ، و ديگر مسلمانان را از آن بازداشت يا محدودشان ساخت يا رأى و نظر خويش را برتر مطلق شمرد يا نظر برترى دانست كه همطِرازى ندارد .
از اين خاستگاه ، عمر بر آن شد كه اركان اجتهادى را كه در گذشته ترسيم كرده بود ، مشخص سازد تا نصيب بيشتر را براى خويش قرار دهد . از اين روست كه مىنگريم او به
هامش
( 1 ) . نسيم الرياض ( اثر قاضى عياض كه در حاشيه آن شرح الشفا هست ) 4 : 280 .
( 2 ) . نسيم الرياض 4 : 278 .