تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١
محترم بشمارد و يادآورى كرد كه تعدادى از منابع موجود معتقدند كه مروان به مرگ طبيعى يا به علت طاعون درگذشته بود . به يقين مرگ بر اثر طاعون احتمال بيشترى داشت زيرا در بهار آن سال اين مصيبت دامنگير مردم شام شده بود . روتر معتقد است كه اگر داستان قتل حقيقت مىداشت مسلما « اين زن قاتل » نمىتوانست از چنگ عبد الملك بگريزد . « 1 » مدافع قصه بالش هنگام روبرو شدن با چنين دلايل قاطع و مورد قبول همه مورخان بزرگ ، شايد به فكر تسليم بيفتد . چرا مسعودى متمايل به شيعه نبايد حتى براى يك بار در صحت روايت طبرى مؤمن به تسنن ترديد روا دارد ؟ امّا هر كسى با بررسى مجدد اين واقعه ممكن است از خود بپرسد چه انگيزه‌اى در وراى اين اتفاق نظر چشمگير مورخان موشكاف غربى وجود دارد كه چون مىخواهند اين معمار سلطنت اموى را سياستمدار و كهنه سربازى بزرگ بنمايانند ، اين داستان را رد كرده يا آن را به فراموشى سپرده‌اند . آيا نمىتوان تصور كرد كه اين واقعه زشت كه جانشين او عبد الملك را به ستوه آورده بود و مسعودى آن را با رنگ و لعابى ديگر به تصوير كشيده بود ، نمىتوانست شايسته اين سياستمدار نمونه و اين كهنه سرباز و داهيه اموى باشد ، حتى مسموم شدن به دست زنش كه از سوء رفتار او با پسرش به خشم آمده بود ممكن بود خوشايندتر باشد . خواننده از اينكه بار ديگر او را به صحنهء بستر مرگ كشانده‌ايم ما را خواهد بخشيد . ملكه ، كه پيروزى را به دست آورده بود ، بپاخاست و گريبان پيراهن خود را دريد و به كنيزان خود نيز دستور داد كه يقه چاك كنند . سپس آن چنان كه رسم آن زمان بود صداى شيون زنان در سراسر قصر پيچيد « امير مؤمنان بناگاه درگذشته بود » . « 2 » منابع سعى نكرده‌اند به انديشه‌هاى درونى عبد الملك فرزند خليفه مقتول كه اين هياهو را شنيد يا از آن آگاه شد راه يابند و تصوّر آن را به ناظرى كه افكار او را بخواند واگذاشته‌اند . بدون شك اولين جرقّه‌اى كه در ذهن او درخشيد اين بود كه او خليفه خدا در زمين شده است . سرنوشت انسانها اكنون به تصميم‌گيرى خردمندانه او بستگى داشت . او از شيوه زنان چه تصورى داشت ؛ شايد لحظاتى چند نگذشته بود كه او فهميد چه اتفاقى افتاده است .
هامش
( 1 ) روتر ، امويان و دو جنگ داخلى ( 61 - 73 ) ، ص 162 - 163 . ( 2 ) ابن سعد طبقات ، ج 5 ، ص 30 .