من چيزى با تو نگفت ؟ » او گفت : « خالد دربارهء تو چيزى بگويد ! حرمت تو به نزد خالد بيشتر از آن است كه دربارهات چيزى بگويد . » مروان آسوده خاطر شد و يقين كرد كه اين بانو راست مىگويد . و اين دومين اشتباه بزرگ او بود . اين تحقيركننده كهنهكار زنان تصور نمىكرد كه آنان به حيلههاى جنگى روى آورند مگر براى مصلحت معشوق خود .
مگر او نمىدانست كه اين بانو از عبد شمس است و از نژاد اميه نيست « 1 » واى بر زنبور نر اموى از ماده شير عبد شمس .
اكنون مروان سومين گام اشتباه خود را برمىداشت . روزى هنگام خواب نيمروز به حجره ملكه پناه برد و خود نمىدانست كه در كنام شير خفته است . چون به خواب خوش فرو رفت درها بسته شد و ماده شير از كمين برجست و چنگال بر طعمه خود افكند . او بالشى انباشته از پر بر صورت او نهاد و خود روى آن نشست و آن قسمت از بدنش را كه مروان آن را تر و آلوده خوانده بود بر دهان و بينى مروان گذاشت . كنيزكان كه تنوعى در كارهاى خستهكننده روزانه مىديدند با شادى و خرسندى به او پيوستند . امير مؤمنان فرصتى نيافت تا بينديشد كه آيا رقيب مكّى و پهلوان او عبد الله بن زبير مىتواند جسم سنگين ملكهاى خشمگين و دوازده كنيز خوشقامت و نيكپرورده دربار را پيش از خفه شدن از روى او بردارد . « 2 » بازى تمام شده بود و بانو او را شاه مات كرده بود . شاه مرده بود .
سرانجام پند بىحاصلى را كه به پسر عموى پارسايش عثمان داده بود خود ميوه آن را چيد . او گفته بود : « پايدارى بر گناهى كه مىتوانى براى آن از خدا بخشش بخواهى بهتر است از توبهاى كه از ترس به آن تن در دهى » خدايان رومى - يونانى او كه بر موفقيت شگفتانگيزش حسادت مىكردند پيش از آنكه او را به جهان پست سايهها برانند از دادن فرصت توبه به او دريغ ورزيدند .
اين قصه پايانى مروان هر چند با سلسله روايتهاى معتبر « 3 » نقل شده و مورد قبول همگان قرار گرفته كه حتى طبرى هم نتوانسته است از نقل آن خوددارى كند در عين حال
هامش
( 1 ) فاخته دختر ابو هاشم بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بود ( زبيرى ، نسب ، ص 155 ) .
( 2 ) ابن سعد ، طبقات ، ج 7 ، ص 29 - 30 ؛ طبرى ، ج 2 ، ص 576 - 577 ؛ اغانى ، ج 16 ، ص 90 ، بلاذرى ، انساب ، ج 5 ، ص 145 - 159 .
( 3 ) روايت ابن سعد كه اين گفتار بيشتر بر اساس آن است به اسناد از موسى بن اسماعيل از جويريه بن اسماء از نافع نقل شده است .