انتخاب كند .
مروان برنامه منظمى ريخته بود كه خالد فرزندخوانده خود را در حضور مردم خوار كند . رسم او اين بود كه او را بر تخت در پهلوى خود بنشاند . تا اينكه روزى خالد كه از ميان دو صف مىآمد تا بر جاى خود قرار گيرد ، در اين موقع مروان گفت : « به خدا تا آنجا كه مىدانم اين يك احمق است ، بيا اى پسر زنى كه . . . نشتر است ( يا بن الرطبة الاست ) » و با اين فحش ركيك « 1 » كه سخن عوام بود و مقام مادر خالد و ملكه دربار را در حد يك روسپى پايين مىآورد مىخواست او را تحقير كند و از چشم مردم شام بيندازد . خالد كه كودكى صغير و ترسو بود از پيش او برخاست و خشمگين به خانه مادر رفت . او مادرش را سرزنش كرد و گفت : « تو با ازدواج با اين مرد مرا خوار و سرافكنده كردى » و آنچه اتفاق افتاده بود به او گفت .
اين بار شاه شطرنج راه دورى رفته بود . قانون بازى به شاهان اجازه مىدهد ملكه را قربانى كنند و او را چون گوشت قصابى قطعهقطعه كنند تا خود جان سالم بدر برند . مگر يزيد ، شوهر شاهانه پيشين ام خالد ، ام مسكين دختر عمر بن عاصم بن عمر بن خطاب را همتاى او و ملكه دوم قرار نداده بود تا او را بيازارد و چون غرور او را جريحهدار ديد با بيان شعرى آن را قدر الهى دانست ؟ « 2 » اما خالد قانون بازى شاهان و راه و رسم خشن آن را آموخته بود . كدام كتاب قانون به شاهى اجازه مىداد كه با زشتترين سخن مردم كوچه و بازار به بانوى خود ناسزا گويد تا وزير ، اسب ، رخ ، فيل و پياده خود را خرسند سازد ؟ آيا اين شطرنج باز با اين جنگافزار خطرناكى كه در اختيار ملكه گذاشته بود تا او را براى ناسپاسىاش نابود كند هيچ انديشيده بود ؟ چه مىشد كه او نيز يك بار اين قانون را مىشكست و به جاى خدمت و تسليم شدن به هوسهاى اين مرد عليه او برمىخاست ؟
پس نفرين بر اين شاه شطرنج و اين ياوهگويهاى بىحاصل او . فاخته به اندازه كافى از اين قبيله كشيده بود .
مادر خالد گفت : « نداند كه به من گفتهاى ؛ چون هميشه به نزد او برو تا من خود علاج اين واقعه را بينديشم . » مروان از اين واقعه انديشه كرد و از ام خالد پرسيد : « خالد دربارهء
هامش
( 1 ) لامنس ، ظهور مروانيان ، ص 91 .
( 2 ) زبيرى ، نسب ، ص 155 ؛ اغانى ، ج 16 ، ص 88 .