آورند همانگونه كه بسيارى از ايشان بعد از مرگ يزيد چنين كردند . نه اكنون موقع پردهپوشى بود . او بايستى همان نقشى را بازى مىكرد كه قاتل حيلهگر به او گفته و وانمود كرده بود كه اطمينان دارد خليفه به مرگى ناگهانى درگذشته است . عبد الملك مىدانست كه او قادر نخواهد بود جلو شايعات را بگيرد . سخن آخر آنكه زنان پرحرفند . امّا بيشتر مردم و راويان اخبار ، شايد در پنهان سخن آنان را بشنوند ، امّا اراجيف ايشان را جدّى نخواهند گرفت . مردم دوست دارند درباره شاهان حقيقت را بگويند ، حد اقل تا حدى كه آبروى او را نريزند .
بتدريج براى امير مؤمنان آشكار شد كه اين ماده شير با خشمى نسنجيده اين كار را نكرده بلكه با حسابى سنجيده دست به اين كار زده بود . حماقت او به آن اندازه نبود كه براى رهايى از دست شوهر نابكارش جان خود را به خطر اندازد . در حقيقت اكنون ملكه بيش از هر قاتلى كه عبد الملك براى كشتن پدرش اجير مىكرد از انتقامجويى شاه در امان بود . عبد الملك فهميد كه « اين زن » كه روايات « نقش مصيبت بار » را به او نسبت مىدادند زنى معمولى نبود . عبد الملك دوباره به آن انديشيد . اين ماده شير تازه آغاز شده بود .
عبد الملك حساسيت چندانى نسبت به وابستگىهاى نژادى نداشت و اين را كمتر از پدر به ارث برده بود . او ناگهان احساس آرامش و حتى قدرشناسى كرد . البتّه تا حدى كه شاهان اجازه قدرشناسى دارند . تا زمانى كه مروان ، اين توطئهگر رياكار ، زنده بود عبد الملك اميدى به دستيابى به تخت سلطنت نداشت . « 1 » آيا پدرش نمىتوانست هر « 2 »
هامش
( 1 ) به علّت كوچكى جثهاش او را حبّه لقب داده بودند ( بلاذرى ، انساب ، ج 5 ، ص 159 ) .
( 2 ) ولهاوزن در پاورقى ( سلطنت عرب ، ص 144 ) اشتباه مولر را ، كه مىگويد فاخته زنى خودخواه و بدوى بود ، تصحيح مىكند و او را زنى قريشى مىداند . او در اينكه مىگويد فاخته تنها براى رفتار ناپسند مروان نسبت به پسرش از او انتقام گرفت اين زن را دست كم مىگيرد . لامنس نيز فكر مىكرد كه فاخته بخاطر پسرش بر مروان خشم گرفته بود و تحقير مروان نسبت به ملكه را ناديده گرفت ( ظهور مروانيان ، ص 90 - 91 ) . او بدون شك مىدانست كه عمل او خلافت را به خالد صغير برنمىگرداند و پسر زودرنج او شايسته خلافت نيست .
نفرت او از مروان ، سلطنت اموى و سرگرميهاى آن مسلما بيش از اينها بود .