را با شلاق مىزدند . » او چند ماهى در مدينه ماند سپس به دمشق به نزد خليفه رفت .
نخست به ديدن يزيد وليعهد معاويه رفت و با هم به شرابخوارى نشستند . يزيد درباره او با پدرش صحبت كرد . خليفه او را نزد خود طلبيد و او قصه خود و آنچه را از دست مروان كشيده بود براى خليفه بازگفت . معاويه گفت : « خدا وليد را زشت روى گرداند و او چه احمق است . آيا از اينكه تو را براى شرابى كه خود هم خورده بود حد زد شرمنده نيست ؟ » امّا در مورد مروان ، من تصور نمىكردم كه با وجود حسن نظر و دوستى تو نسبت به او با تو اين گونه رفتار كند . او مىخواست از منزلت وليد در نزد من بكاهد امّا توفيق نيافت . بلكه منزلت خود را در حد محتسب شهر پايين آورد و ما براى او چنين نمىخواستيم . پس به نويسندهاش گفت نامهاى به وليد بنويسد و او را براى حد زدن ابن سيحان براى شرب خمر سرزنش كند ، چون مردم مدينه بهتر مىدانند كه او خود شرابى را كه بر او حرام شده بود به ابن سيحان نوشانيده است . و به او دستور داد كه حد زدن ابن سيحان را باطل اعلام كند و او را در مسجد بگرداند و به مردم بگويد كه رئيس نگهبانان به او ستم كرده است و امير مؤمنان اين حد را باطل مىداند . آيا ابن سيحان نبود كه اين اشعار را سرود . آنگاه مديحهاى را كه در وصف عبد شمس سروده به تفصيل براى مروان نقل كرد . به مروان دستور داد كه 400 گوسفند و 30 شتر شيرده كه در سيّاله پرورش يافتهاند به او عطا كند . معاويه خود 500 دينار و يزيد 200 دينار به شاعر مظلوم دادند .
مروان دستور معاويه را به تمام اجرا كرد . امّا هنگامى كه شاعر را براى شرابخوارى در بزم خود دعوت كرد او جواب داد « به خدا سوگند هرگز دوباره با تو شراب نمىخورم . »
معاويه نامهاى نيز به مروان نوشت و او را براى رفتارش با ابن سيحان كه به خاطر كينههاى درونىاش انجام داده بود سرزنش كرد . « 1 »
مروان احتمالا حتى زحمت جواب نوشتن را هم به خود نداد . ابو الزناد در روايت خود اشاره مىكند كه مروان مىخواست امير مدينه و برادرزاده خليفه را بيازارد كه معاويه با سرزنش برادرزادهاش آن را خنثى كرد . در حقيقت قصد مروان اين بود كه خود
هامش
( 1 ) اغانى ، ج 2 ، ص 82 - 83 . بلاذرى ، انساب ، ج 1 ، بخش 4 ، ص 135 - 136 . در روايت ديگرى كه نقل شده خود مروان در پيش روى مردم او را هشتاد تازيانه زد و معاويه او را وادار كرد كه حد را باطل كند ( اغانى ، ج 2 ، ص 81 - 84 ) روايتى دست دوم و نامعتبر است .