تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
عبد الرحمن بن سيحان را مغتنم مىشمرد و هميشه از او مىخواست كه در مجلس ميگسارىاش حاضر شود . ابو الزناد از راويان معتبر مدينه « 1 » اين خبر را نقل كرده است كه ابن سيحان پيشتر مروان را ناسزا گفته و او را رنجانده بود هر چند بعدا او را ثنا گفته و از او صله گرفته بود . او انتظار نداشت كه اين مرد خائن بخواهد درصدد آزار او برآيد ؛ امّا هدف مروان صيد طعمه بزرگترى بود نه ابن سيحان بىآزار . شبى در مسجد در كمين او نشست و چون ابن سيحان سحرگاه مست و سرخوش از قصر حاكم كه وصل به مسجد بود بيرون آمد و از مقصوره مسجد گذشت مروان و يارانش از كمين بيرون آمدند و او را گرفتند . محمد بن عمرو و عبد الله بن حنظله دو تن از قاريان قرآن و شاهدانى عادل كه شب را در ذكر و دعا در مسجد به صبح مىرساندند در آنجا حاضر بودند و از اين قربانى ، كه هرگز چنين گمانى نداشت خواستند سورهء حمد را براى آنان بخواند ولى او از فرط مستى از خواندن آن عاجز ماند . آنگاه او را به رئيس نگهبانان « 2 » سپردند . او ابن سيحان را زندانى كرد . چون امير از خواب برخاست از اين خبر ، كه چون صاعقه در شهر پيچيده بود آگاه شد . او مىدانست كه هدف مروان از اين كار رسوايى او بوده و اگر ابن سيحان را در جايى ديگر مست مىديد اين چنين نمىكرد . وليد دانست كه هيچ راهى براى تبرئه خود از نظر مردم مدينه جز جارى كردن حدّ بر ابن سيحان ندارد . رئيس نگهبانان فرمان امير را براى شلاق زدن او اجرا كرد و سپس از زندان آزاد شد . ابن سيحان كه از ديدن روى مردم شرمنده بود مدتى خانه‌نشين شد . عبد الرحمن بن حارث بن هشام مخزومى كه همدم سابق او بود با پسرانش به ديدار او رفت . جامه‌اى زيبا برايش برد و به او گفت كه با هم به مسجد بروند و خود به گونه‌اى با مردم برخورد كند كه گويا هيچ اتفاقى نيفتاده است . پس از آن به ديدار معاويه برود كه او به ابن سيحان جايزه خواهد داد و دستور خواهد داد كه اين حد شرعى را باطل بشمارند . او همراه بزرگان مخزومى به مسجد رفت و دو ركعت نماز گزارد و بر ستونى تكيه كرد ، بعضى گفتند « او را حدّ نزدند . » و عده‌اى اصرار داشتند كه « ما شلاق خوردن او را ديديم » يا « ديديم كه او
هامش
( 1 ) ابو الزناد عبد الله بن ذكوان ( ف 130 ) از مواليان يكى از دختران شيبة بن عبد شمس يا از خاندان عثمان بود . نقل شده كه پدرش برادر ابو لؤلؤ قاتل عمر بوده است ( ابن حجر ، تهذيب ، ج 5 ، ص 203 - 204 ) . ( 2 ) صاحب شرطته ، اغانى ( ج 2 ، ص 82 ) . شايد منظور رئيس نگهبانان دورهء قبل يعنى دوره مروان باشد .