آنجا رسيد كه برادرزادهاش را كشته بودند ، زيرا آنان در ورودى باغ را بسته بودند . « 1 »
اكنون از خاندان ابو العاصى يك نفر مانده بود كه خليفه چندان دغدغه خاطرى از او نداشت .
وقتى معاويه مروان را از ولايتدارى مدينه بر كنار كرد و سعيد بن عاص را ، احتمالا در سال 49 ، به جاى او برگزيد مروان تصميم گرفت به خويشاوند سلطهجوى خود درسى بياموزد . او بدون دعوت رهسپار دمشق شد . برادرش ، عبد الرحمن بن حكم كه در دمشق بود او را اندرز داد كه صبر كند تا او اوضاع و احوال را بسنجد . اگر معاويه او را با ناخرسندى بر كنار كرده است ، او به تنهايى با خليفه ديدار كند و اگر با رضايت بوده همراه او به ديدار خليفه خواهد رفت . عبد الرحمن نخست با ورود خودپسندانه خود و سپس با اشارهاى ناخودآگاه به بيتى از شعر نجاشى « * » شاعر علوى كه معاويه را به خاطر فرار عجولانهاش در صفين هجو كرده بود سبب رنجش خليفه شد . معاويه با اشاره به ماجرايى كه عبد الرحمن شبانه از ديوار منزل برادرش بالا رفته بود كه به نزد امّ ابان دختر عثمان و همسر مروان برود جواب او را داد . عبد الرحمن كه شرمنده شده بود با بردبارى پرسيد : چه چيزى سبب شده كه امير مؤمنان برادرزادهء خود را از كار بر كنار كند ؟ آيا خطايى از او سر زده كه مستوجب خشم شده است ؛ يا اين كار از نظر شما لازم بود يا اين نقشهاى بود كه شما آن را براى مصلحتى اجرا كرديد ؟ معاويه تأييد كرد كه همين نظر اخير درست است . عبد الرحمن اظهار كرد كه عيبى در اين كار نيست و از پيش معاويه رفت .
وقتى او برادر خود را از اين گفتگو آگاه كرد مروان سخت خشمگين شد و او را به خاطر ضعف و جبونىاش سرزنش كرد . « آيا تو كنايه به مردى مىزنى كه او را خشمگين مىكند و وقتى انتقام مىگيرد تو خود را از او كنار مىكشى ؟ » آنگاه خلعت پوشيده و بر اسب خود سوار شد و شمشير بر كمر بست . - او مىدانست كه چگونه خويشاوند جنگ گريز خود را تحت تأثير قرار دهد - و بر معاويه وارد شد . وقتى خليفه او را ديد و آثار خشم را از چهره او خواند با ظاهرى مهربان خطاب به او گفت : « ابو عبد الملك ، خوش آمدى
هامش
( 1 ) بلاذرى ( انساب ، ج 5 ، 117 ، 119 ) ؛ طبرى ، ج 2 ، ص 179 .
* اغانى ، ج 12 ، ص 73 .