تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
ادعانامه امير را در نامه‌اى سر به مهر پيروزمندانه به او رسانده بودند ، گفت : « به نظر من ، اين يكى خودش را از شهادت شما بيرون برده است . » « 1 » سپس پى كار خود رفت . حجر از زندان به معاويه نوشت كه او و يارانش بر بيعت خود با او باقىاند و فقط دشمنانش عليه او شهادت داده‌اند . خليفه - كه جعلى بودن نامه زياد بر او ثابت شده بود ، گفت « زياد به نزد ما از حجر راستگوتر است . » سرانجام او شش نفر از چهارده متهم را به شفاعت خويشاوندان شامىشان آزاد كرد . امّا تقاضاى مالك بن هبيره سكونى كندى را براى شفاعت حجر نپذيرفت . به اين هشت نفر ديگر پيشنهاد كرد كه اگر از على عليه السّلام بيزارى جويند و او را لعن كنند آزاد مىشوند . آنان ابا كردند و شش تن از آنان به قتل رسيدند . دو نفر ديگر از جلادان خواستند كه آنان را به نزد امير مؤمنان ببرند و قول دادند آنچه خليفه بخواهد درباره على خواهند گفت . چون به نزد معاويه رسيدند كريم بن عفيف خثعمى گفت : « اى معاويه . خدا را ، خدا را كه از اين خانه گذران به خانه آخرت باقى مىروى و ترا از كشتن ما مىپرسند كه به چه سبب خون ما را ريخته‌اى ؟ » معاويه گفت درباره على عليه السّلام چه مىگويى ؟ گفت « همان مىگويم كه تو مىگويى . من از دين على كه پرستش و بندگى خدا بود بيزارم . » و ساكت شد . معاويه نمىخواست به عهد خود وفا كند امّا شمر بن عبد الله از مردم بنى قحافه ( از خثعم ) از او خواست كه خويشاوندش را به او ببخشد . معاويه او را بخشيد امّا اصرار كرد كه يك ماه در زندان باشد و هر دو روز يك بار فرستاده‌اى نزد او مىفرستاد كه به او بگويد « دريغ است كه كسى چون تو ميان مردم عراق باشد » . امّا شمر بن عبد الله براى آزادى او پافشارى كرد و معاويه زندانى را آزاد كرد به شرط آن‌كه تا سلطهء او باقى است به كوفه نرود . كريم زندگى در موصل را برگزيد و هميشه مىگفت اگر معاويه بميرد به شهرم برمىگردم ، امّا يك ماه پيش از معاويه درگذشت . چون مجرم باقىمانده ديگر ، عبد الرحمن بن حسّان عنزى را پيش امير مؤمنان بردند معاويه از او پرسيد « اى برادر ربيعى درباره على عليه السّلام چه مىگويى ؟ » او در جواب گفت « مرا بگذار و از من مپرس كه برايت بهتر است . » معاويه گفت « به خدا نمىگذارمت تا مرا از وى خبر دهى . » گفت « شهادت مىدهم كه او از كسانى بود كه خدا را بسيار ياد مىكنند
هامش
( 1 ) طبرى ، ج 2 ، ص 137 .