او را چون من پندارد و با او چنين كند . مغيره نمىخواست با ريختن خون بهترين مردم شهرش براى حفظ قدرت معاويه در اين دنيا آخرت خود را بر باد دهد . « 1 »
پس از مرگ مغيره زياد جانشين او شد ، برادر نامشروعى كه معاويه او را به خود بسته بود ، و او پيش از آن مدتى حاكم بصره بود . او همانگونه كه معاويه مىخواست مردى بود مصمّم براى بازگرداندن نظم و قانون و آمادهء كشتن براى رسيدن به مقصود . او پيشتر خون چند تن از خوارج بصره را ريخته بود . امّا اين خونريزيها قابل توجيه بود چون آنان علنا به جنگ با امّت اسلامى برخاسته بودند و تهديدى بودند براى زندگى مردم صلحطلب .
شيعيان كوفى على عليه السّلام كه اكنون او با آنان سر و كار داشت ، اگر چه بشدت از خليفه خدا در زمين عيبجويى مىكردند ، امّا نه شورشى مسلحانه برپا كرده بودند و نه براى زندگى كسى خطرناك شمرده مىشدند . اكنون لازم بود زياد براى خونريزيهاى سركوبگرانه خود توجيهى بيابد . اين بهانه با پرتاب سنگريزههايى به جانشين او در مسجد به دست آمد . با شتاب از بصره بيامد و در خطبهاى حجر را به مجازاتى عبرتآموز تهديد كرد .
سپس به سالار نگهبانان خود دستور داد حجر را نزد او بياورد . حجر كه يارانش او را در بر گرفته بودند پاسخ داد كه به نزد امير نمىآيد . پس از آن زياد چند نفر را همراه سالار نگهبانان فرستاد ولى آنها هم همان جواب را شنيدند . امير سران قبايل را پيش خواند و آنان را تهديد كرد كه جسمهايتان با من است و دلهايتان با حجر . آنان وى را مطمئن ساختند كه نسبت به او و امير مؤمنان وفادار و مخالف حجرند ؛ او آنان را مأمور كرد كه قبايل خود را مطيع سازند . سپس به سالار نگهبانان و همراهان او فرمان داد ستونهاى بازار را بكنند و به شورشيان حمله برند تا حجر را تسليم كنند . حاميان حجر بدون سلاح بودند ، و به جز ابو العمّرطه ، هيچ كس كشته نشد . هر چند با ستونى بر سر عمرو بن حمق زدند و او از پاى افتاد . ابو العمرطه كه خود ضربت خورده بود ، شمشير كشيد و به سر يزيد بن طريف زد كه به رو درافتاد . « 2 »
حجر بن عدى گريخت و براى مدتى پنهان شد و از محلهاى به محلهاى پناه مىبرد .
پس از آنكه از زياد امان گرفت كه او را براى داورى نزد معاويه بفرستد او خود را تسليم
هامش
( 1 ) طبرى ، ج 2 ، ص 113 - 114 .
( 2 ) همان ، ص 114 - 120 .