تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
ابن عبد العزيز ، هنگامى كه هشام خليفه در روز عرفه بر منبر نشست ، عبد الله بن وليد نوه عثمان به او گفت « اى امير المؤمنين ، امروز روزى است كه خلفا آن را براى ناسزاگويى به ابو تراب ( على عليه السّلام ) مناسب مىدانستند . » هشام گفت كه او براى ناسزاگويى يا دشنام كسى به اينجا نيامده است . « 1 » مروان معمار حكومت سلطنتى اموى به اهميّت ناسزاگويى به عنوان ابزارى براى حكومت به خوبى واقف بود . او به على بن الحسين عليه السّلام نوهء على عليه السّلام به طور خصوصى گفته بود : « هيچ كس نسبت به سرور ما ( عثمان ) ميانه‌روتر از سرور شما ( على ) نبود . » على بن الحسين عليه السّلام از او پرسيد : « پس چرا در منبرها به او ناسزا مىگوييد ؟ » او در جواب گفت « حكومت جز به آن پايدار نمىماند ، لا يستقيم الامر الّا بذلك . » « 2 » ناسزا گفتن علنى به على عليه السّلام بويژه در كوفه به سود معاويه بود . او اميدوار بود با اين كار مخالفان پنهان حكومت اموى را به صحنه آورد و بسادگى آنان را سركوب كند . هنگامى كه معاويه در جمادى سال 51 مغيرة بن شعبه را حاكم كوفه كرد و به او دستور داد « از ناسزا گفتن و مذمت على عليه السّلام و نيز از رحمت فرستادن بر عثمان و آمرزش خواستن براى او خوددارى مكن . ياران على عليه السّلام را عيب گوى و دور كن و سخنشان مشنو ، پيروان عثمان را ستايش گوى و تقرب ده و سخنشان را بشنو . » « 3 » مغيره اين دستور را بدقّت اجرا كرد هر چند او ، مردى فرصت‌طلب بود و توطئه‌هاى سياسى را بر رويارويى ترجيح مىداد ، امّا به سياست اعمال خشونت معاويه نظر خوشى نداشت . حجر بن عدى كه چون سخن‌گويى براى شيعيان على عليه السّلام بود هرگاه مىشنيد كه حاكم به على عليه السّلام ناسزا مىگويد و از عثمان ستايش مىكند بپامىخواست و اين آيه قرآن را تلاوت مىكرد « به عدالت فرمانروا باشيد و براى خدا شهادت دهيد » ( نساء / 135 ) . مغيره او را از خشم حاكم برحذر مىداشت امّا سپس او را به حال خود مىگذاشت . مطرف پسر مغيره نقل مىكند كه چگونه پدرش بيهوده سعى كرده بود معاويه را تشويق كند كه سياست خود را تغيير دهد . او در حالى كه با معاويه خلوت كرده بود به او
هامش
( 1 ) بلاذرى ، انساب ، ج 3 ، ص 116 . ( 2 ) همان ، ج 2 ، ص 184 - 185 ؛ ابن عساكر ، على ، ج 3 ، ص 98 - 99 ؛ ابن ابى الحديد ، شرح ، ج 13 ، ص 220 . ( 3 ) طبرى ، ج 2 ، ص 112 .