آرامش آنها را فراهم آورده بود . بنا بر روايات تندترى او در دنباله كلامش گفت كه وعدههايى را كه به حسن عليه السّلام و هر شرطى را كه با هر كسى كرده است از نظر او مردود است و او آن را زير پا مىگذارد . « 1 » آنگاه با صداى بلند فرياد زد « هر كس نيايد و بيعت نكند از حمايت خدا به دور است . من به خونخواهى از عثمان برخاستهام ، خدا كشندگان عثمان را بكشد و به رغم كينهاى كه بعضى از مردم در دل دارند خونخواهى را به كسانى مىسپارم كه اين امر مربوط به آنهاست . ما سه روز مهلت مىدهيم . كسانى كه در طى اين سه روز بيعت نكنند از حمايت و عفو ما برخوردار نخواهند بود » مردم از هر سو به بيعت با او شتافتند . « 2 »
هر ناظر زيركى بدون شك پى مىبرد كه در اين بازى سياسى معاويه هرگز قصد نداشت وعدههاى مبالغهآميزى را كه براى هدف شريف خاتمه جنگ داده است ايفا كند . احساس تازهاى از صداقت و درستكارى در او بروز نكرده بود كه اعتراف كند همه تعهداتش را زير پا مىگذارد بلكه حضور انبوه لشكر شام كه وفادارى كوركورانه آنان به تب و تاب انتقام خونخواهى خليفه مظلوم دامنه زده بود او را وادار كرد بيش از هر موقعيت ديگرى ماهيت خود را ، هر چند بسيار محتاطانه آشكار كند . امّا چون بازهم به اين شاميان نياز داشت او نمىتوانست اعتراف كند كه سوگندهاى او براى خونخواهى نيز تنها يك حيله جنگى بوده و لازم بود كه با اين بازى فريبكارانه كار را شروع كند .
بنا بر نقل ابن اعثم با اين سخن معاويه فرياد اعتراض و شيون مردم بلند شد و معاويه كه مىترسيد آشوبى برپا شود از گفته خود پشيمان شد . « 3 » اين روايت را منابع موثقتر تأييد نكردهاند و شايد ساختگى باشد . اندكى پس از آن معاويه در مسجد كوفه از خشونت خود سخن گفت تا خويشاوند خود وليد بن عقبه كه او را در آن مجلس مورد سرزنش قرار داده بود خوشنود سازد ؛ با وجود اين هنگامى كه معاويه هنوز در بيرون كوفه بسر
هامش
( 1 ) ابو الفرج ، مقاتل ، ص 69 ؛ ابن اعثم ، فتوح ، ج 4 ، ص 164 ؛ بلاذرى انساب ، ج 3 ، ص 44 ، 48 . بنا بر نقل ابو الفرج ابو اسحاق سبيعى محدث كوفى كه روايت مىكند خود او اين سخن معاويه را شنيده است مىافزايد به خدا سوگند او مردى پيمانشكن بود ( و كان و الله غدّارا ) . ابو اسحاق كه مدعى است اين سخن را شنيده احتمالا در آن زمان هشتساله بوده است . چون او در سال 33 متولد شد ( ابن حجر ، تهذيب ، ج 8 ، ص 63 ) .
( 2 ) بلاذرى انساب ، ج 3 ، ص 46 - 47 .
( 3 ) ابن اعثم ، فتوح ، ج 4 ، ص 164 .