تعيين كرد « 1 » و با تمام لشكريانش كه بالغ بر 60000 نفر بودند عازم عراق شد و « 2 » در جسر منبج از فرات گذشت . در اين زمان بود كه حسن عليه السّلام در صدد مقابله برآمد ، و حجر بن عدى را مأمور كرد كه عاملان او را آماده جنگ كند و خود با لحنى سرد به مردم كوفه خطاب كرد و گفت : همانا خدا جهاد و پيكار را بر بندگان مقرر فرمود و آن را وظيفهاى ناخوش ( كره ) ناميد . و ادامه داد به من خبر رسيده كه چون معاويه از تصميم ما آگاه شد و دانست كه ما به سوى او حركت خواهيم كرد اكنون به پيكار با ما برخاسته است . اينك شما به سوى لشكرگاه خويش در نخيله حركت كنيد تا ما در اين باره بينديشيم .
در آغاز او هيچ جوابى نشنيد . بعضى از بزرگان قبيلهها كه جيرهخوار معاويه بودند ظاهرا علاقهاى به جنگ از خود نشان ندادند . عدى بن حاتم بپاخاست و آنان را سرزنش كرد و پرسيد چرا به امامتان و پسر دختر پيامبرتان پاسخ نمىدهيد ؟ آنگاه رو به حسن عليه السّلام كرد و او را از اطاعت آنان مطمئن ساخت و خود بىدرنگ به سوى لشكرگاه روان شد . پس از او قيس بن سعد ، معقل بن قيس و زياد بن خصفه تيمى كه همه از ياران پدرش بودند برخاستند و مردم را سرزنش كردند و آنان را به جنگ برانگيختند و مانند عدى بن حاتم آمادگى خود را براى جنگ اعلام كردند . حسن عليه السّلام آنان را تحسين كرد و بعدا در نخيله كه مردم زيادى در آنجا جمع شده بودند به آنان پيوست . او مغيرة بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب را به نيابت خود در كوفه گذاشت و به او دستور داد كه مردم را به جنگ برانگيزد و هر كه را از لشكر عقب مانده است براى پيوستن به لشكر بفرستد .
حسن عليه السّلام سه شب در دير عبد الرحمن توقف كرد تا مردم بيشترى از راه برسند . او عبيد الله بن عباس را فرا خواند و او را به فرماندهى سپاه مقدّم كه مركب از دوازده هزار نفر بود انتخاب كرد و به او دستور داد كه به موازات شطّ فرات تا مسكن پيش برود . در آنجا او بايد جلو معاويه را مىگرفت تا حسن عليه السّلام با سپاه اصلى برسد . عبيد الله دستور داشت كه او آغازگر پيكار نباشد . اگر دشمن حمله را آغاز كرد او نيز حمله كند و با قيس بن سعد و سعيد بن قيس مشورت كند و اگر او در جنگ كشته شد به ترتيب قيس بن سعد
هامش
( 1 ) همان ، ص 36 .
( 2 ) ابن اعثم ، فتوح ، ج 4 ، ص 153 .