نمود تا خدا ميان ما حكم فرمايد و او بهترين داوران است . « 1 »
حسن عليه السّلام اين نامه را بوسيله دو تن از يارانش : جندب بن عبد الله ازدى و حارث بن سويد تيمى ، از تيم الرباب ، براى معاويه فرستاد . « 2 »
معاويه از خوى آرام حسن عليه السّلام آگاه بود و جاسوسانش به او خبر داده بودند كه او قصد جنگيدن ندارد . چون معاويه نيز جنگى همهجانبه با مردم كوفه و مدينه را خوش نداشت منطقى نبود كه سبط پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را تهديد كند و يا او را به زور وادار به كارى كند . ترفند هميشگى او براى مطالبه خون عثمان از كشندگانش كه در مقابله با على عليه السّلام به كار مىبرد و حد اقل در مبارزان شامىاش بسيار موفقيتآميز بود اكنون ممكن بود خطرناك باشد چون احتمالا مردم شام مىدانستند كه حسن عليه السّلام از جمله مدافعان خانه عثمان در مدينه بود . راه مناسب اين بود كه از راه چاپلوسى وارد شود و با وعدههاى دروغ او را بفريبد .
معاويه جواب سلام حسن عليه السّلام را داد و در جواب نامهاش نوشت : « از بنده خدا امير مؤمنان به حسن بن على عليه السّلام . » او ستايش حسن عليه السّلام از پيامبر را كاملا تأييد كرد و به اختلاف امّت پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اشاره كرد ، امّا متذكر شد كه حسن عليه السّلام أبو بكر صديق و عمر فاروق و ابو عبيده امين و زبير حوارى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و گروهى از نيكان از مهاجر و انصار را صريحا متهم ساخته است . « و من از چون تويى اين اتهامات را خوش نداشتم ، زيرا مردى هستى كه در نزد ما و همهء مردم به نيكى معروفى و هرگز متهم و گناهكار و بدسرشت شمرده نشدهاى و من دوست داشتم كه سخنان و گفتارت محكم و نيكو باشد . »
معاويه آنگاه به حسن عليه السّلام يادآورى كرد كه امّت چون بعد از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اختلاف كردند ، فضيلت و برترى شما را از ياد نبرده و سابقه شما را در اسلام ، و قرابت شما با رسول خدا و مقامتان را در مذهب اسلام فراموش نكرده بودند ، ولى امّت چنين مصلحت ديدند كه از ميان قريش كسى را كه از همه به خدا داناتر و از او ترسندهتر و بر كار تواناتر بود برگزينند و أبو بكر را برگزيدند و هيچ كوتاهى نكردند ، و اگر كس ديگرى غير از أبو بكر را مىشناختند كه بتواند به مانند او بر اين امر قيام كند و از حريم اسلام
هامش
( 1 ) ابو الفرج ، مقاتل ، ص 55 - 57 ؛ ابن ابى الحديد ، شرح ، ج 16 ، ص 24 - 25 .
( 2 ) ابن ابى الحديد ، شرح ، ج 16 ، ص 25 ؛ ابن اعثم ، فتوح ، ج 4 ، ص 152 .