تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
صورت از آغاز اين بدگمانى در بين كوفيان پيدا شد كه حسن عليه السّلام قصد ندارد جنگ با شاميان را كه پدرش درصدد انجام آن بود به پايان رساند . « 1 » با توجه به سابقه مخالفت او با جنگ چنين سوء ظنى نامعقول نبود . پيشگامى عبيد الله بن عباس حاكم صنعا ، كه به هنگام حمله بسر بن ابى ارطاة از مقابل او گريخته بود و على عليه السّلام او را بر اين كار سرزنش كرد ، در بيعت با حسن عليه السّلام به اين ترديدها قوت بخشيد . « 2 » پنجاه روز و يا به روايتى دو ماه كامل از شهادت على عليه السّلام گذشت و حسن عليه السّلام نه كسى را به سوى معاويه فرستاد و نه سخنى از حركت به سوى شام به ميان آورد . در نتيجه لشكرى كه پدرش تجهيز كرده بود ناآرام شد . در اين هنگام نامه‌اى از عبد الله بن عباس رسيد كه نوشته بود : اى پسر رسول خدا مسلمانان امر ولايت را بعد از پدرت به تو سپردند . و سرتافتن تو را از جنگ با معاويه و كوتاهى تو را از درخواست حقّت ناخوش مىدارند . پس آماده كارزار شو و با دشمنت بجنگ و با ياورانت به نرمى رفتار كن . كارگزاران خود را از خاندانهاى اصيل و شريف انتخاب كن كه با اين كار دل آنان را از آن خود مىسازد و در به دست آوردن دل مخالفان پيرو پيشوايان عدل باش ، و بين مردم همدلى برقرار كن و بدان كه جنگ نيرنگ است . و تا زمانى كه در جنگ هستى و حقّى را كه از آن مسلمانى است باطل نكرده‌اى براى تو گشايشى است . بدان كه مردم از پدرت روى گرداندند و به معاويه روى آوردند چون او همه را در تقسيم فىء يكسان مىشمرد و عطايا را به همه به يك اندازه مىداد . پس اين بر آنان گران آمد ، و بدان كه ما با كسانى مىجنگيم كه با خدا و رسول خدا مىجنگيدند تا خدا امر خود را بر آنان آشكار كرد . آنان اظهار اسلام كردند و قرآن مىخواندند ولى آيه‌هاى قرآن را به مسخره مىگرفتند و با كاهلى به نماز برمىخاستند و با كراهت به اداى فرايض مىپرداختند . و چون ديدند در اين دين عزّت از آن نيكان و عالمان صالح است خود را به ظاهر به سيماى صالحان درآوردند تا مؤمنان چنين پندارند كه آنان از نيكانند ، ولى آنان از آيات خدا روىگردان بودند . اكنون تو اى ابا محمد [ حسن ] گرفتار چنين مردمى و فرزندان و همسانان چنين مردمى هستى و خدا عمر آنان را طولانى نكرده جز آنكه بر گمراهى آنان بيفزايد . پس با آنان به جنگ برخيز و با خوارى ( دنيّه ) با آنان سازش مكن . پدرت على عليه السّلام داورى در حق خود را نپذيرفت ، جز آنكه او را وادار به آن كردند و آن را پذيرفت چون آگاه بود كه اگر اين گروه به عدالت داورى كنند او
هامش
( 1 ) بلاذرى ، انساب ، ج 3 ، ص 29 . طبرى ، ج 2 ، ص 1 . ( 2 ) ثقفى ، الغارات ، ص 619 - 620 .