به حكومت شايستهتر است و چون از روى هواى نفس داورى كردند به جاى خود بازگشت و آماده جنگ بود تا اجلش فرا رسيد و به سوى پروردگارش بازگشت . پس توجه كن اى ابا محمد [ حسن ] - آمرزش خدا بر تو باد - كه از حقّى كه تو بيش از همه شايسته آنى دست برندارى حتى اگر مرگ تو فرا رسد » . « 1 »
ابن اعثم مىافزايد چون نامه عبد الله بن عباس به حسن بن على عليه السّلام رسيد شاد شد و دانست كه ابن عباس با او بيعت مىكند و آنچه او را به آن امر كرده وظيفهاى است كه خدا بر او واجب كرده است . حسن عليه السّلام چنين نظرى نداشت . هر چند او تا حدى از اين نشانه حمايت اخلاقى پسر عمويش كه مسلما با او بيعت هم كرده بود خوشحال شد امّا سخن او درباره جنگ حسن عليه السّلام را قانع نكرد . اگر او خود نمىخواست براى به دست گرفتن حكومتى كه حق او بود خون ديگران ريخته شود ، پس چرا خود جانش را فداى اين كار كند ؟ او بايد درصدد سازش با معاويه برآيد . اكنون حسن نامهاى خطاب به معاويه نوشت :
از بندهء خدا حسن امير مؤمنان به معاويه بن ابى سفيان ، اما بعد ، همانا خداى تعالى محمد صلّى اللّه عليه و آله را رحمتى براى عالميان قرار داد و بر مؤمنان منتى نهاد و او را به سوى همگى مردم فرستاد « تا مؤمنان را بيم دهد و سخن حق بر كافران ثابت شود . » او نيز رسالتهاى خدا را ابلاغ فرمود و به امر پروردگار قيام كرد تا زمانى كه خداوند جانش را برگرفت در حالى كه او هيچ كوتاهى و سستى در انجام مأموريت الهى نكرده بود . تا اين كه خدا حق را بوسيله او آشكار كرد و شرك و بتپرستى را از ميان برد و مؤمنان را بوسيله او يارى فرمود و عرب را به سبب آن حضرت عزيز كرد و بويژه قريش را شرافتى مخصوص بخشيد كه فرمود « قرآن سبب بلندآوازه گشتن تو و قوم تو است . »
و چون او صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رفت عرب درباره جانشينى او اختلاف كردند . قريش گفتند : ما فاميل و خانواده ( اسرة ) و دوستان اوييم و ديگران را جايز نيست كه دربارهء سلطنت و زمامدارى و حقى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله در ميان مردم داشت با ما به نزاع و ستيزه برخيزند ، عربان كه اين سخن را از قريش شنيدند ديدند كه سخن قريش صحيح است ، و در مقابل سايرين كه با آنان به نزاع برخاستهاند حق به جانب آنهاست . از اين رو سخن آنان را پذيرفتند و تسليم ايشان شدند . و ما نيز همان سخن قريش را گفتيم كه قريش به عربان گفته بودند ، اما قريش چنان كه عربان با ايشان از روى انصاف رفتار كرده بودند خود با ما
هامش
( 1 ) ابن اعثم ، فتوح ، ج 4 ، ص 149 - 150 ؛ ابن ابى الحديد ، شرح ، ج 16 ، ص 23 - 24 ؛ بلاذرى ، انساب ، ج 3 ، ص 29 ، 51 .