فرستاد كه هيچ كدام بيش از خروج از شام از مقصد خود آگاه نبودند . آنان از كنار مدينه دشمن گذشتند به وادى القرى و از آنجا به جحفه رسيدند ، و در دهم ذى حجه وارد مكه شدند .
هنگامى كه قثم بن عباس از ورود شاميان به جحفه آگاه شد ، مردم مكه را گرد آورد و آنان را از خطرى كه تهديدشان مىكرد آگاه ساخت و گفت آنان بىپرده بگويند كه آيا حاضرند همراه او با دشمن مقابله كنند ؟ زمانى خاموش ماند و چون هيچ كس چيزى نگفت ، قثم گفت : آنچه در دل داشتيد بروشنى گفتيد ، و از منبر فرود آمد و چون آماده شد كه شهر را ترك كند ، شيبة بن عثمان بن ابى طلحه عبدرى ، كه پردهدار ( حاجب ) كعبه بود « 1 » بپاخاست و او را مطمئن ساخت كه مردم بر بيعت با او و پسر عمويش امير المؤمنين باقى هستند و از فرمان او اطاعت مىكنند . امّا قثم به آنان اطمينان نداشت و تأكيد كرد كه مكه را رها مىكند و به درهاى پناه مىبرد . آنگاه ابو سعيد خدرى انصارى ، از دوستان قثم ، از مدينه رسيد و امير را ترغيب به ماندن در مكه كرد ، چون زمانى كه هنوز در مدينه بود از حاجيان و بازرگانان عراقى شنيد كه كوفيان لشكرى به سردارى معقل بن قيس به مكه گسيل كردهاند . قثم نامهاى از على عليه السّلام به ابو سعيد نشان داد كه در آن آمده بود كه جاسوس على به او خبر داد ، كه دشمن گروهى را به مكه فرستاده تا در امر حج اخلال كنند . و او ، على عليه السّلام ، جمعى را همراه با معقل بن قيس فرستاده تا آنان را از حجاز بيرون راند و به قثم دستور داده بود كه پايدارى كند و محكم در برابر دشمن بايستد تا او برسد .
چون ابو سعيد نامه را خواند ، قثم به او گفت از اين نامه چه حاصل ، زيرا او دانسته بود كه شاميان بر لشكر معقل پيشى مىگيرند و معقل پيش از پايان يافتن مراسم حج به مكه نخواهد رسيد . امّا ابو سعيد او را تشويق كرد كه در مكه بماند كه امامش و مردمش او را تحسين خواهند كرد . البتّه دشمن در حمله به حرم درنگ خواهد كرد ، زيرا در دوران جاهليت و نيز اسلام حرم محترم شمرده شده بود . لذا قثم تصميم گرفت در مكه بماند .
هنگامى كه يزيد بن شجره وارد مكه شد دستور داد منادى او ندا دردهد كه مردم همگى در امانند مگر كسى كه متعرض « كار ما و سلطهء ما » شود . قريش ، انصار ، صحابه و صالحان براى برقرارى صلح بين دو گروه به رفت و آمد پرداختند . هر دو طرف از اين
هامش
( 1 ) بنى عبد الدار به طور سنتى پردهدار خانه كعبه بودند و بنى هاشم متصدى تأمين آب ( سقايه ) حاجيان بودند .