اموال آنان را ربود و بىخطر به شام بازگشت . با شنيدن اين موضوع ، گمان بردم كه يارانت بايد تو را رها كرده باشند . پس اگر مىخواهى تا سرحد مرگ بجنگى ، پيشنهاد مىكنم با فرزندان و پسر عموهايت به تو ملحق شويم و در مرگ و زندگى همراه تو باشيم .
على در پاسخ به عقيل ، ابن ابى سرح را كه دشمن خيرهسر محمد صلّى اللّه عليه و آله و قرآن خوانده بود ، مردى ناچيز شمرد و از قريش شكوه كرد ، كه پيوندهاى خويشاوندى خود را با او بريدند ، دست به دست هم دادند تا او را از حق خود محروم سازند و آن را به كسى دادند كه در خويشاوندى با رسول خدا و افضل بودن در اسلام همسنگ او نبود . آن حضرت به برادر خود اطمينان داد كه سپاه عظيمى را در پى ضحاك فرستاده و او را در حال فرار به سزاى اعمال خود رسانده است . على عليه السّلام فرمود كه جهاد را با حرمتشكنان ادامه خواهم داد تا به ديدار خدا بشتابم . كثرت مردان بر قدرت من نمىافزايد و جدايى آنان از من ، مرا بيمناك نمىسازد ؛ زيرا من بر حقّم و خداوند با حق است . امّا اينكه گفتى با فرزندان و پسر عموهايم به سوى تو آييم ، نيازى به آن ندارم و به خدا سوگند نمىخواهم ، اگر هلاك شدم ، شما هم هلاك شويد . گمان مبر كه پسر مادرت ، حتى اگر مردم رهايش كنند ، به تضرع افتد و استمداد جويد . « 1 »
لامنس نامهء عقيل را معتبر مىداند ؛ « 2 » ولى او را دشمن پركين على وصف مىكند . « 3 »
هامش
( 1 ) ثقفى ، الغارات ، ص 434 - 435 ؛ اغانى ، ج 15 ، ص 46 ؛ بلاذرى ، انساب ، ج 2 ، ص 74 - 55 . اين نامهها ، اين تصور را در فرد ايجاد مىكند كه مىتوان به آنها اعتماد كرد . در هر حال ، بايد در همان سالهاى نخست نوشته شده باشند . نامهء عقيل را ( ابو الكنود ) عبد الرحمن بن عبيد ازدى رساند ؛ او در تعقيب ضحاك بن قيس از سوى حجر شركت كرده بود و بايد عقيل را در مكه ديده باشد ، يا اندكى پس از آن ملاقاتش كرده باشد . بدين سان ، عقيل ظاهرا نيك مىدانست كه كوفيان على را ترك كردهاند و با احترام چنين وانمود كرد كه وى تنها گمان برده است كه آنان بايد او را ترك كرده باشند .
راوى نامههايى كه در روايت ثقفى آمده است ، يعنى ابو سليمان زيد بن وهب جهنى كوفى ( ف ، پس از سال 82 قمرى ، يا در سال 96 ) ، كتابى از خطبههاى على را گرد آورده و احتمالا متن نامهها را از ابو الكنود گرفته است ( ر . ك : ثقفى ، الغارات ، ص 34 ، يادداشت 5 ؛ سزگين ، ابو مخنف ، ص 209 - 210 ) . ابو مخنف اين نامهها را به استناد سليمان بن ابى راشد ، از ابو الكنود روايت كرده است ( اغانى ، ج 15 ، ص 46 ؛ به جاى ابن ابى الكنود ، ابو الكنود آمده ) . از اين نامهها آشكار مىشود كه عبد الله بن سعد بن ابى سرح در اين زمان هنوز زنده بوده و حضورش در جنگ صفين احتمالا افسانه نبوده است ، چنان كه بكر مىگويد ، ( « عبد اللّه بن سعد » ، دايرة المعارف اسلام ) .
( 2 ) بررسى سلطنت معاويه اول ، ص 175 .
( 3 ) همان ، ص 112 .