على عليه السّلام در شمال از راه شاهى و دباها به سمت ساحل شرقى فرات و انبار رهسپار شد . اخبار نگرانكنندهاى از كشته شدن عبد الله بن خبّاب بن ارتّ ، همسر باردارش و ام سنان صيداويه به دست خوارج به او رسيده بود ؛ پس حارث بن مرّه « 1 » را فرستاد تا حقيقت آنچه را از آنان به او رسيده است بررسى كند . آنگاه فهميد كه آنان با فرستادهء او روياروى شده و جانش را ستاندهاند . مردانش به او توسل جستند و اصرار كردند كه نمىتوانند خانواده و اموالشان را در اختيار چنين مردمانى رها كنند و از او خواستند كه ابتدا با آنان بجنگند . اشعث بن قيس - كه ظاهرا جنگ با خوارج را بر جنگ با شاميان ترجيح مىداد ، زيرا در ميان آنان تقريبا هيچ يمنىاى وجود نداشت - از آنها پشتيبانى مىكرد . در حالى كه ظاهرا اكثريت چنين احساسى داشتند ، كسان ديگرى نيز مهياى جنگ با شاميان شده بودند ؛ امّا وقتى على عليه السّلام تصميم گرفت ابتدا با شورشيان داخلى برخورد كند از آن سرباز زدند . « 2 » در اين هنگام على قيس بن سعد بن عباده را جلوتر به مدائن فرستاد تا به سپاهيان والىاش ، سعد بن مسعود ثقفى ملحق شود وقتى قيس به آنان رسيد ، على فردى را نزد خوارج فرستاد و از آنان خواست كه قاتلان را تسليم كنند .
اگر چنين كردند آنان را رها مىكند و مىرود تا با شاميان بجنگد به اميد اينكه در اين اثنا نظرشان تغيير كند و به راه راست بازگردند . آنان سرسختانه پاسخ دادند كه همهء آنان اين مردم را كشتهاند و جملگى ريختن خون على عليه السّلام و ياران آنها را حلال مىدانند .
سپس قيس بن سعد آنان را مورد خطاب قرار داد و از وسعت جنايتهايشان آگاهشان كرد ؛ امّا عبد الله بن شجره در پاسخ گفت كه حقيقت برايشان آشكار شده و به گروه قيس دل نخواهند بست ، مگر آنكه مخالفانشان كسى همچون عمر بن خطاب را بياورند . قيس گفت : « در ميان خود كسى را در همتايى با عمر جز على عليه السّلام نمىشناسيم . آيا شما كسى را در ميان خود همسنگ او مىشناسيد ؟ » عبد الله بن شجره از آنان خواست كه خود را به هلاكت نيفكنند . ابو ايوب انصارى نيز از آنان درخواست كرد و گفت بين ما و شما تفرقهاى نيست ، چرا خوارج بايد با ياران على عليه السّلام بجنگند ؟ پاسخ دادند : « اگر امروز با
هامش
( 1 ) روايت ابو مخنف از حارث بن مرّهء عبدى نام مىبرد . بلاذرى مىگويد كه اين اشتباه است ( انساب ، ج 2 ، ص 368 ) ، زيرا حارث بن مرّه عبدى چند سال بعد در سند كشته شد . دينورى نسبش را فقعسى ذكر مىكند ( كايتانى ، تاريخ اسلام ، ج 1 ، ص 127 - 240 - 241 ) .
( 2 ) بلاذرى ، انساب ، ج 2 ، ص 485 .