ترساندى و دوست داشتى او كشته شود تا به مقامى كه در پى آنى نايل شوى . خداوند گاه آرزوهاى شخص را برآورده مىكند و گاه ناكام مىماند . سوگند به خدا در هيچ يك از آنها براى تو خيرى نيست . اگر به آرزوهايت نايل نشوى از نگونبختترين مردمان عرب هستى . اگر بدان دست يا بى ، سزاوار آتش دوزخى . بترس از خدا اى معاويه و دست از زشتيها بدار و با سزاواران مقام خلافت مستيز » .
معاويه در اين هنگام سخت برافروخته شد . او احساس كرد كه شبث ، با اندكى مبالغه ، مقصود اصلى او را فاش كرده و از تأثير احتمالى چنين سخن ويرانگرى بر مردم خود نگران شد . او بايد خود را همان غول تدبير سياسى نشان دهد كه اخيرا عمرو بدان توصيفش كرده بود و اندكى از تكبّر اموى خويش را به رخ كشد . معاويه پس از ستايش و حمد الهى چنين گفت : « نخستين چيزى كه از تو ديدم سبكسرى و سفاهت تو بود . تو سخن اين دوست ارجمند و سرور قبيلهاش را بريدى و چيزى را نكوهش كردى كه بدان علم ندارى . اى اعرابى بىادب و تندخوى دروغزن ، از نزد من دور شويد كه ميان من و شما تنها شمشير داورى مىكند » .
معاويه كه با خشم خود رعايت ادب خويش را از ياد مىبرد ، به آنچه آن « دوست ارجمند و سرور قبيلهاش » احتمالا ناگزير به گفتن آن بود گوش نداد . امّا آن همتايى كه اكنون مىرفت تا مقام جديد خليفه خدا را بر روى زمين به دست آورد چه كسى بود ؟
چون رسولان بيرون رفتند ، شبث ، مرد بىباكى كه تحت تأثير بلندپروازيهاى معاويه براى رسيدن به سياستهاى بلندپروازانه قرار نگرفته بود ، آخرين كلام را بر زبان آورد : « گمان مىكنى مىتوانى ما را از شمشير بترسانى ؟ به خدا سوگند كه به زودى تو را در گرداب آن گرفتار سازيم » . « 1 »
تا اواخر ماه ذى حجه همه روزه جنگ و گريزهايى ميان آنان رخ مىداد . على عليه السّلام يكى از سران برجستهاش را همراه با چند سرباز گسيل مىداشت و معاويه هم مقابله به مثل مىكرد . آنان بيم داشتند از اينكه دو سپاه به نابودى كامل دچار شوند . روزى اشتر با گروهى از قاريان قرآن پيش رفت و جنگى سخت درگرفت . مردى غولآسا و ناشناخته از شاميان پيش آمد و مبارز طلبيد . هيچ كس جز اشتر جرأت روياروى شدن با او را پيدا
هامش
( 1 ) طبرى ، ج 1 ، ص 3270 - 3272 ؛ منقرى ، وقعة صفين ، ص 186 - 188 .