تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
روز فرات براى كوفيان و بصريان يكى از شيرين‌ترين روزهاى پرخاطره باقى ماند . ابتدا گفتند كه اجازه نمىدهند شاميان آب بردارند . امّا على عليه السّلام به آنان فرمان داد كه هر چه آب نياز داريد برداريد و به اردوگاه خود بازگرديد . « 1 » او هنوز مايل بود بكوشد تا آنان را متقاعد سازد . سپاهيان مدّت دو روز روياروى يكديگر بر جاى ماندند . سپس على عليه السّلام ابو عمره بشير بن عمرو بن محصن انصارى ، سعيد بن قيس همدانى و شبث بن ربعى تميمى را فرا خواند و به آنان فرمان داد كه نزد معاويه روند و او را به سوى خداوند ، فرمانبرى و امّت دعوت كنند . شبث بن ربعى از وى پرسيد كه آيا معاويه را به دادن ولايت و منزلتى عالى تطميع كنند ؟ على عليه السّلام فرمود اكنون نزد او رويد ، با او سخن گوييد و نظرش را جويا شويد . ابو عمره ابتدا با ايراد خطبه‌اى نزد معاويه از ناپايدارى اين جهان و از اينكه خداوند روزى اعمالش را محاسبه خواهد كرد ، سخن گفت . او از معاويه درخواست كرد كه اجتماع اين امّت را از هم نپاشد و خون آنان را بر اثر كشمكش ميان خود آنان نريزد . اين سخنان بر معاويه تأثيرى ننهاد و كلامش را قطع كرد و گفت : « چرا اين سفارش را به مولايت نمىكنى ؟ » ابو عمره پاسخ داد : « مولاى من مانند تو نيست . مولاى من ، به سبب فضل و دين و سابقه‌اش در اسلام و خويشاوندىاش با رسول خدا ، شايسته‌ترين مردم به اين امر است » . معاويه پرسيد : « پس چه مىگويى ؟ » ابو عمره پاسخ داد : « تو را به ترس از خدا و دعوت پسر عمويت نسبت به آنچه حق است ، فرا مىخوانم . اين براى دين تو و سرانجام كار تو بهترين راه است » . معاويه گفت : « بگذارم خون عثمان بيهوده تباه شود ؟ به خدا سوگند هرگز چنين نخواهم كرد » . در اين هنگام سعيد بن قيس پيش رفت تا سخن گويد ، امّا شبث بن ربعى بىصبرانه كلام او را بريد و گفت : « اى معاويه ، پاسخ تو را به ابن محصن شنيدم . به خدا سوگند ، آنچه در نيت دارى و در پى آنى براى ما پنهان نيست . به يقين تو هيچ چيز نيافتى كه مردم را به وسيلهء آن بفريبى ، آنان را به سوى خود جلب كنى تا خالصانه از تو فرمان برند جز اين كلمات كه : پيشوايتان به ستم كشته شد ، پس به خونخواهى برمىخيزيم . آنگاه گروهى از اراذل و اوباش دعوت تو را اجابت كردند . ما مىدانيم كه تو عمدا به او يارى
هامش
( 1 ) طبرى ، ج 1 ، ص 3269 ؛ منقرى ، وقعة صفين ، ص 162 .