تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
مورد ملامت و نكوهش تو و مولايت على قرار گرفت تا آنجا كه بيگانگان گنهكار به جان او طمع كردند و تو و على رياكارانه با او برخورد كرديد و دشمنى و كين خود را نهان و آشكار ساختيد . تا آنجا كه دربارهء او به اميال خود رسيديد . سپس معاويه فرزند ابو بكر را به تمسخر گرفت كه خود را هماورد فردى چون او مىداند كه در تدبير سياسى براى خود غولى به شمار مىآيد ؛ همان كسى كه ابو بكر پدر محمد ، زمينهء فرمانروايى او را فراهم و جايگاهش را مستحكم كرده و او را به مراتب عالى رسانده بود . اگر ما از طريق راست گام بسپاريم ، پدرت از نخستين پويندگان صديق اين راه بوده و اگر ما در راه ستم پيش بتازيم ، پس پدرت بانى اين راه شمرده مىشود . ما شريكان او هستيم و در راه او گام مىسپاريم و به او تأسى مىجوييم . اگر پدرت بر ما در اين كار پيش نمىگرفت ، و او را براى فرمانروايى مناسب دانست « 1 » ما با ابن ابى طالب مخالفت نمىورزيديم و تسليم او مىشديم . ليكن ديديم پدرت آن كار را كرد ، ما هم به او اقتدا كرديم . يا پدرت را سرزنش كن و يا از دشمنى دست بردار . « 2 » فرزند ابو بكر ناخواسته خود را در معرض نمونهء آشكار ديگرى از اين شستشوى مغزى تمسخرآميز قرار داده بود كه زورمندان اين عالم دوست مىدارند رعاياى ساده‌لوح خويش را بدان سرگرم كنند و عنان اختيار آنان را به دست گيرند . براى رسيدن به خلافت ، در اين هنگام چه راهى بهتر از اين بود كه معاويه خود را نگهبان و احياكنندهء حقيقى بنايى قلمداد كند كه ابو بكر و فاروقش برپا داشته بودند ؟ آيا موفقيت درخشان آنان از آنجا نبود كه على را از خود دور داشته و او را در امور دولتى و طرحهاى نهان خويش سهيم نكرده بودند ؟ معاويه به پيروى از تدبير و راهنمايى آنان به رهايى خلافت از دست فرزند منحرف ابو بكر و مولايش متعهد بود . عثمان ، سومين مرد نگون‌بخت آنان ، مىبايست همچنان خلافت موروثى را حفظ مىكرد ؛ خلافتى كه اكنون از با ايمان‌ترين ياور پيامبر و دو صحابى نامدارش به وفادارترين بندهء آنان - اگر چه بايد گفت فقط « طليقى » اصلاح شده - و سرانجام به فرزند هرزه‌اش و قاتل نوهء پيامبر ، مىرسيد . بار
هامش
( 1 ) عبارت « و او را براى فرمانروايى مناسب دانست » از نسخهء بلاذرى گرفته شده است ( انساب ، ج 2 ، ص 397 ) . ( 2 ) منقرى ، وقعة صفين ، ص 118 - 120 . [ واقعة صفين در تاريخ ، ص 80 ] ؛ بلاذرى ، انساب ، ج 2 ، ص 393 - 397 ؛ مسعودى ، مروج الذهب ، ج 3 ، ص 197 - 201 ، بندهاى 1790 - 1791 .