تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
نامطمئن بود . تنها در زمان خلافت عثمان بود كه آنان زير فرمان معاويه درآمده بودند و به هويت يمنى و جايگاه والاى خويش در فتح شام و نيز در جنگهاى آناتولى در برابر - بيزانس مباهات مىكردند . بعلاوه ، پيوندهاى نزديكى با شمار زيادى از برادران هم قبيله‌اى خود در كوفه داشتند . در آنجا يمنيان كنده ، همدان و مذحج سرسخت‌ترين طرفداران على عليه السّلام به شمار مىرفتند ، به استثناى ربيعه كه در شام مطرح نبودند . عربهاى شمال ، مضر ، عمدتا نسبت به على در عراق كينه داشتند يا ميانه‌رو بودند و معاويه از آنان كه در شام بودند نگرانى نداشت . توصيه‌هاى عمرو عاص به معاويه اكنون با توصيه‌هاى وليد هماهنگى داشت . وى به معاويه توصيه كرد كه گناه كشته شدن عثمان را بر دوش على عليه السّلام نهد و با هر وسيله ممكن ، حمايت شرحبيل بن سمط كندى ، فرزند فاتح حمص ، سمط بن اسود را جلب كند . شرحبيل نه فقط ، در مقام جانشين پدرش ، يكى از ناموران متنفذ حمص ، كه يكى از پارسايان شهر نيز بود . او و پدرش تنها مردان قبيلهء خود ، بنى معاويه كنده ، بودند كه اسلام را رد نكرده و از پرداخت زكات به ابو بكر در « ردّه » « 1 » خوددارى نورزيده بودند . « * » او خارج از زادگاه خود در شام نيز از احترام فراوانى برخوردار بود . در زمان فتح عراق به فرماندهى سعد بن ابى وقاص ، بين شرحبيل و جرير بن عبد اللّه درگيريهايى رخ داد . بدين ترتيب او به سادگى زير بار جرير نمىرفت ، بويژه وقتى فهميد كه على قصد دارد جرير را ، در صورت توفيق در مأموريتش ، با عنوان نماينده خويش در حمص تعيين كند . در واقع شرحبيل ، همانطور كه خود به معاويه گفت ، سرى بزرگ امّا عقلى ضعيف داشت « 2 » و عمرو عاص مطمئن بود كه فريب خواهد خورد . او به معاويه پيشنهاد كرد كه چند تن از معتمدانش ، از جمله برخى از يمنيها ، را نزد شرحبيل گسيل دارد تا بر اين عقيده خود اصرار ورزند كه عثمان به فرمان على كشته شده است . بدين ترتيب معاويه به شرحبيل نوشت : « جرير بن عبد اللّه از سوى على نزد ما آمد و درخواست ناروايى از ما كرد ، پس به نزد ما بيا » . شرحبيل ابتدا با يمنيهاى حمص دربارهء
هامش
( 1 ) اين منظور ، مختصر ، ج 10 ، ص 286 - 287 . * عبارت نويسنده با متن اصلى تفاوت دارد . در متن اصلى آمده است : « وقتى معاويه غافل‌گير شد ، در ندادن زكات با يكديگر همداستان شدند و بر ارتداد با يكديگر توافق كردند ؛ اجمعوا على الردّة » . ( 2 ) دربارهء اين حكايت ، ر . ك : همان ، ص 288 .