تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
هيچ يك از آنان تن به بيعت ندادند و ديرى نپاييد كه عتبه راه دمشق را پيش گرفت و نزد برادرش رفت . اينكه عبد اللّه بن عامر بن كريز بيعت كرده است يا خير ، چيزى نمىدانيم . او كه با بصره آشنا بود و دوستانى در آنجا داشت ، احتمالا براحتى توانست به آنجا رود و خود را پنهان دارد . وى به شام نيز سفر كرد . « 1 » على عليه السّلام در خطبه‌اى كه براى اهل بصره ايراد كرد ، آنان را به منزلهء نخستين افرادى كه بيعت خود را شكستند و صفوف امّت را درهم ريختند سخت مورد سرزنش قرار داد . با اين همه ، آنان را بخشيد و از فتنه بازشان داشت . سپس بيعت مجدد آنها را پذيرفت . وى به قرظة بن كعب ، والى خويش در كوفه نامه نوشت ، فتح را اعلام داشت و كوفيان را ستود . « 2 » چون مهياى رفتن به كوفه شد ، عبد اللّه بن عباس را به ولايت بصره منصوب كرد و زياد بن عبيد ( أبيه ) را در مقام كاتب او گماشت . « 3 » احتمالا در همين زمان بود كه ولايت بحرين را به عمر بن ابى سلمه و ولايت مكه را به قثم بن عباس سپرد . با اين حال ، نام قثم در بين حاضران در جنگ جمل نيست و ممكن است على عليه السّلام پس از آن‌كه شورشيان
هامش
محمد بن ابى بكر فرستاد و او را فرا خواند . عايشه از برادرش خواست كه خواهرزادهء آنان ، ابن زبير را نزد او بياورد . ابن زبير چون محمد را ديد مبهوت شد و زبان به ناسزا گفتن گشود . اما محمد آرامش ساخت و گفت شتاب مكن عايشه مرا فرستاده است . در خانهء عايشه بود كه [ عبد اللّه بن زبير ] شنيد عثمان آشكارا مورد سبّ و لعن قرار مىگيرد ؛ پس تصميم گرفت در شهرى كه عثمان لعن مىشود باقى نماند . مركبى از دوست خود گرفت ( احتمالا همان مردى كه نزدش مانده بود ) و رهسپار بصره شد ، در حالى كه از چشم نگهبانان دور ماند . مردى در راه او را ديد ؛ هر دو سعى كردند خود را از يكديگر پنهان دارند . او دوستش عبد الرحمن بن حارث بن هشام بود . سپس مردى را سوار بر اسبى ديد اما ناگهان فهميد كه آن ، اسب پدرش زبير است . خواست آن مرد را بكشد ، اما عبد الرحمن به او گفت شتاب مكن ، زيرا او نمىتواند از دست ما بگريزد . ناگهان ديد كه او غلام زبير است . عبد الرحمن از او پرسيد زبير كجاست ؟ گفت نمىدانم . سپس ، عبد الله ، چنان كه خود روايت مىكند ، فهميد كه پدرش كشته شده است ( مفيد ، جمل ، ص 362 - 363 ) . ( 1 ) روايت ستايش‌آميز ابن عساكر ، عبد اللّه بن عامر را با عنوان كسى وصف مىكند كه پيش از جنگ به زبير متوسل شد تا عازم نشود و بدين وسيله امت محمد صلّى اللّه عليه و آله را نجات دهد . چون زبير توصيه او را نپذيرفت ، ابن عامر احتمالا بدون شركت در جنگ ، رهسپار شام شد ( ابن منظور ، مختصر ، ج 12 ، ص 288 ) . احتمال اين موضوع بسيار كم است . بعيد است كه عبد اللّه بن عامر فرزندش را ترك گفته به جنگ رفته باشد تا جان خود را از دست بدهد ، در حالى كه خود از جنگ گريخته است . همين منبع به اشتباه مىگويد كه ابن عامر در جنگ صفين حضور نداشت . ( 2 ) بلاذرى ، انساب ، ج 2 ، ص 264 . متن نامه‌اى كه شيخ مفيد نقل كرده ( جمل ، ص 403 - 404 ) ، احتمالا ساختگى است . تاريخ آن ، رجب سال 36 ، دور از ذهن مىنمايد . ( 3 ) بلاذرى ، انساب ، ج 2 ، ص 271 .