تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
مروان در حالى كه در جنگ مجروح شده بود ، ابتدا به طرف قومى از قبيلهء عنزه كشيده شد . سپس از مالك بن مسمع شيبانى پناه خواست و او به مروان پناه داد و از على خواست كه امانش دهد . على عليه السّلام به او امان داد . وقتى مردم بصره همگى بيعت كردند ، على از وى نيز خواست تا بيعت كند . امّا مروان بيعت نكرد و گفت مگر به من امان نداده‌اى ؟ تنها هنگامى بيعت خواهم كرد كه مجبورم كنى . على فرمود كه او را مجبور نخواهد كرد ، زيرا هر بيعتى كند آن را نقض خواهد نمود . مروان راه شام را پيش گرفت تا به معاويه بپيوندند . « 1 » صرف نظر از اين كه مروان با وى بيعت كرده باشد يا خير ، پيداست كه على عليه السّلام به ميزان ارزش بيعت مردى همچون مروان كاملا آگاه بود . اينكه بسادگى او را رها كرد تا برود نشان مىدهد كه چندان مايل نبود قواعد جديد بازيهاى سياسى را ، كه در نتيجه جنگ داخلى در اسلام اكنون حاكم شده بود ، بپذيرد . مسلما معاويه و حتى خود مروان ، اگر به جاى على بودند ، در رها كردن چنين دشمن خطرناك و شريرى ترديد مىكردند ؛ دشمنى كه دستهايش به خون يكى از نزديكترين اصحاب پيامبر [ طلحه ] آغشته بود و دشمنى كه ابتدا على را به نابودى تهديد كرده بود . « 2 » عبد اللّه بن زبير هم كه زخمى شد ، چنان كه گذشت ، به منزل مردى از قبيلهء ازد پناه برد . عبد اللّه آن مرد را نزد خاله‌اش عايشه فرستاد تا او را از مكان خود باخبر سازد . عايشه از برادرش محمد خواست كه عبد اللّه را نزد عايشه ببرد . محمد ، عبد اللّه را با خود آورد . در راه بين آنان بر سر عثمان نزاع افتاد و به يكديگر ناسزا گفتند . عتبة بن ابى سفيان ، برادر معاويه كه ابتدا عصمة بن زبير از قبيلهء بنى تيم رباب ، پناهش داده بود نيز به سوى عايشه رفت . چون على از اين موضوع باخبر شد سكوت اختيار كرد . « 3 » احتمالا
هامش
نمىنمايد . بنا به روايتى از امام جعفر صادق عليه السّلام پيشواى شيعيان ، مروان خود به پدربزرگش على بن حسين عليه السّلام گفت كه او به خواست خود با على عليه السّلام كه اجازه داد هر جا مىخواهد برود ، بيعت كرد ( بلاذرى ، انساب ، ج 2 ، ص 262 - 263 ) . ( 1 ) بلاذرى ، انساب ، ج 2 ، ص 263 . ( 2 ) ر . ك : پيوست 6 دربارهء موسى بن طلحه و امويان . ( 3 ) بلاذرى ، انساب ، ج 2 ، ص 263 - 264 ، به نقل از ابو مخنف . بنا بر روايت خود عبد اللّه بن زبير ، وى صاحب خانه‌اى را كه ابتدا در آن اقامت كرده بود نزد عايشه فرستاد تا او را از حال خود باخبر سازد و به وى گفت مراقب باش محمد بن ابى بكر تو را نبيند . آن مرد كار خود را به عايشه گفت ، اما عايشه او را نزد برادرش