همبستر باقيماندهء اويى . تو درختى نيستى كه از آنان رگ و ريشهدارتر ، سبزبرگتر و سايه گستردهتر باشى » . در حالى كه ابن عباس اشعارى مىسرود كه از مقصودش حكايت داشت ، عايشه سكوت كرد و ابن عباس نزد على عليه السّلام رفت و او را از ماجرا باخبر ساخت .
على از ابن عباس خشنود شد . « 1 » آنگاه عايشه مهلتى خواست و على به او مهلت داد ، امّا پس از انقضاى مهلت على او را در تنگنا قرار داد و عايشه همراه با گروهى از زنان بصره و مردانى كه خود برگزيده بود رهسپار مدينه شد . « 2 »
با ورود عايشه به مدينه ، ابتدا كعب بن مالك ، شاعر انصارى عثمانى و سپس دختر وى كبشه با گروهى از زنان انصار به استقبالش رفتند . كعب روايت خود عايشه را در خصوص شركتش در جنگ نقل كرده است . عايشه در اين هنگام گفت كه درست پيش از وقوع جنگ به ميان مردم رفته و آنان را به ترك جنگ ، و روى آوردن به كتاب خدا و سنّت فرا خوانده است ، امّا هيچيك به سخنان او گوش فراندادهاند بلكه جملگى با شتاب به صحنهء جنگ روى آوردهاند ؛ ابتدا يك يا دو نفر از پيروان على كشته شدند ، سپس صفوف جنگ به يكديگر نزديك شد ؛ مردم متوجّه شتر عايشه بودند و بس ؛ تيرهايى بر هودج زرهپوش وارد آمد و عايشه را زخمى كرد . چون عايشه زخم بازوى خود را به زنان نشان داد ، همگى گريستند . آنگاه شرح داد كه چگونه مردانى كه افسار شترش را به دست گرفته بودند يكى پس از ديگرى كشته شدند و چگونه كوششهايش براى دور كردن خواهرزادهاش عبد اللّه بن زبير از آن ناكام ماند . او گفت كه در طرف او جوانان قريش در جنگ ناآزموده بودند و بدين سان بسادگى در دام دشمن افتادند و كشته شدند .
عايشه پس از فاصلهء كوتاهى در جنگ ، فرزند ابو طالب را ديد كه شخصا وارد جنگ شده و صداى او را شنيد كه مىگويد : « شتر ، شتر آنجاست » . عايشه با خود گفت : « به خدا سوگند مىخواهد جانم را بستاند » . سپس او با محمد ، برادر عايشه ، معاذ بن عبيد الله تميمى « 3 » و عمار بن ياسر نزديك شدند ، بندهايى كه هودج را به پشت شتر مىبست
هامش
( 1 ) نعمان ، شرح الاخبار ، ج 1 ، ص 390 - 392 ؛ مجلسى ، بحار الانوار ، ( تهران / تبريز ، 1303 - 15 / 1888 - 1898 ) ، ج 8 ، ص 450 - 451 .
( 2 ) بلاذرى ، انساب ، ج 2 ، ص 249 .
( 3 ) معاذ بن عبيد الله تميمى از طرف شورشيان مكه در جنگ شركت كرد . احتمالا پيش از پايان جنگ به سمت على عليه السّلام رفته است ؛ روايتهايش دربارهء جنگ حكايت از ستايش على دارد ( مفيد ، جمل ، ص 364 - 5 ، 373